یادداشتی بر چند واره از جشنواره

چیستآرت
یادداشتی بر چند واره از جشنواره
بهدین اروند

 

 

چیستآرت جشنواره بهدین اروند

واره‌ی اول:
آنتوان چخوف‌هایی که با من دویده‌اند

اصرار داشتم این یادداشت را خودم بنویسم؛ من در دوازده سالگی، در اولین جشنواره‌ی داستانی که شرکت کردم، در یک دوئل ناجوانمردانه با آنتوان چخوف، جوری شکست خوردم که تا سه سال جرئتِ نوشتن پیدا نکردم؛ رفتم پی فوتبال، پی نقاشی، پی ترانه، پی عشق، پی روزگار. بعد از سه سال مربیِ نقاشی گوشم را پیچید کشاند برد انجمن قصه گفت: «دلت اینجاست! همین‌جا بمان!» اسمم را توی لیست نوشت و یک‌نفر مرا شناخت؛ گفت سه سالِ پیش قصه‌ام را توی جشنواره‌ی دانش‌آموزی خوانده و خوشش آمده. گفت آن‌جا داور بوده. کسی به من اشاره کرد و از جنابِ داور پرسید: «اول شد؟» قبل از جناب داور پریدم وسط حرف‌: «آن سالِ یک جانورِ دیگر اول شد» و جناب داور تایید کردند: « بله! یک بچه‌ای به اسم مهرداد... داستانِ عجیبی نوشته بود» گفتم:

  • هم‌کلاسی بودیم.
  • تو خودت داستانش را خواندی؟
  • ده‌بار. هربار هم حسودی‌ام شد.

بحث گرم شد؛ پی گرفتیم معلوم شد داستان از آنتوان چخوف بوده، نه مهرداد. جناب داورِ جشنواره‌ی داستان‌نویسی، چندبار رو به جمعیت پلک زدند و پرسیدند: «آنتوان... چه؟»

 

 

جشنواره چیستآرت بهدین اروند

واره‌ی دوم:
در عشق و جوانی

در هجده سالانی، چنان‌چه افتد و دانی، بنا به هوای جوانی، خیال خام چاپ مجموعه داستانی زد به سرم. زنگ زدم به سه‌ نویسنده‌‌ی برترِ آن سال. دو نفرشان دبه درآوردند منِ کله‌شق را از سر وا کردند؛ شماره‌ی سومی را گرفتم: بلقیس سلیمانی بود؛ با اخم و تخم گفتم :«هفت‌تا داستان دارم! اگر از اولی خوشتان نیامد باقی را نخوانید!» خندید گفت: «سه‌تاشان را می‌خوانم» ولی هر هفت‌تا را –محبت کرد- خواند. پندم داد گفت: «این از قلمت؛ خودت را نشان بده!» گفتم: «راهش؟» گفت اول از جشنواره‌ها شروع کنم. گفت کارِ جشنواره‌ها همین‌ است: معرفیِ نویسنده‌های جوان به انتشارات بدنه. گفت داورها خودشان تشنه‌ی داستان خوب‌اند. معرفیم کرد به مدیر یکی از انتشاراتی‌های مطرح پایتخت که دستی هم بر داوری جشنواره‌های ملی داشت و دمِ آخر، مادرانه، توصیه کرد که اگر "نه" شنیدم ناامید نشوم. فردایش بهترین لباس‌هایم را پوشیدم با سفارش‌نامه‌ رفتم دفتر نشر. جناب مدیر در حالیکه سیگارِ بهمن‌شان را کام می‌گرفتند تصمیم گرفته بودند که با انواع بددهنی خود را یک آدمِ مَشتی/ادبی جلوه بدهند که هیچ قلم و جشنواره‌ و آرتیستی را به فلان‌شان قبول ندارند. من البته مشغولِ شکلات‌های روی میز بودم، بعد از قورت دادن آخرین حبِّ، گفتم: «این‌هایی را که اسم می‌آورید نمی‌شناسم.» یک نگاه انداخت به حجم پوسته‌ی شکلات روی میزش و تا آمد از کوره در برود پرسیدم: «دیگر چه خبر استاد؟»

  • یه نوع چندش‌آوری از غرور رو نشر می‌دی که خوشایندم نیست؛ برو بیرون.

و مگر می‌شود پای یک شخصیت تقسِ چندش وسط باشد و الباقیِ ماجرا سانسور نشود؟!

 

جشنواره چیستآرت بهدین اروند

واره‌ی سوم:
آخرین خیار دنیا

 

زنگ زد گفت: «طرح یه جشنواره‌ دارم در حد ساندیس! نی می‌زنیم توش تا آخر عمر می‌خوریم.»

آب دهنمو قورت دادم گفتم: «هلو؟»

گفت: «نه! ولی اسپانسرش توی کار آبمیوه است... می‌شناسیش... یه محصولِ بومی زده به اسم «آب‌خیار»؛ خوب بازار کرده. این رفیق ما هم یه بودجه‌ی فرهنگی از دولت گرفته می‌خواد با یه جشنواره، سر و تهِ مالیات قضیه رو هم بیاره... یه جشنواره‌ی ملی می‌خواد، سه تا داور ، سه تا رتبه‌ی اول، صد/صد و بیست‌تا داستانِ خیارکی. هستی؟»

چندبار پلک زدم پرسیدم: « ما داریم در مورد چی حرف می‌زنیم؟»

  • خیار احمق! دارم می‌گم یه سفره افتاده؛ بیا داوریشو بگیریم، نفری یه داستانِ خیارکی هم بنویسیم... دستمزدِ  داوری و جایزه‌ی نفرِ اول میره توی جیب خودمون، یه داوری ملی و رتبه‌ی کشوری هم توی کارنامه‌ی هنریمون... هستی؟
  • ... دیگه چه خبر؟
  • یه چهارصدتا نویسنده‌ی جوون می‌خوام. توی دست و بالت نیست؟

چشم‌هام گشاد شد:«شرافتا چهارصدتا "نون" بخوای باید از دو روز قبلش به شاطر بگی! جریان چیه؟»

گفت: «مگه خبر نداری؟»

  • چی رو؟
  • سهامِ شرکت دانش فرهنگ مینو سقوط کرده، قیمت کاغذ واسه چند روزی افت کرده.
  • چیکاره هست حالا این شرکت؟
  • کارش این بوده که شماها نشناسیش؛ یارو 40 تا مجله داره: گل واژه، بازار برتر، تیراژه، فروردین، صبح جوان، مهرکده.... تو تا حالا این مجله‌ها رو درِ دکه دیدی؟
  • نه؛ ولی به چه دردش می‌خورده این همه تریبونِ خاموش؟
  • واسه یک‌میلیارد و هفتصد میلیون تومان یارانه‌ی‌ مستقیم‌اش! برای سیصد و یازده تُن کاغذِ مفت! برای آن ششصد و سی و دو میلیون تومانی که از طرح خرید نشریات اداره‌ی فخیمه‌ی ارشاد در سال 96 گرفته! برای...

قانع شدم؛ ادامه داد:

  • حالا قیمتا اُفت کرده؛ می‌خوام تا کاغذ ارزونه یه پنجاه‌تا مجموعه دربیارم؛ پنجاه تا مجموعه داستانِ هشت‌تایی.

موذیانه پرسیدم: «چقدر می‌خوای خرج کنی؟»

  • خرج؟! من می‌گم یه چیزی گیرم بیاد؛ مثلا دارم فکر می‌کنم هرهشت‌تا نویسنده رو بتپونیم توی یه کتاب.
  • مگه قطار کلکته‌ست؟! یارو می‌ره شکایتت می‌کند پدرت را در می‌آورد.

سکوت افتاد بین مان؛ حسابگرانه رفت توی فکر و مثل کاشف ها، شمرده شمرده اَدا کرد:

  • ... یه جشنواره می‌گیریم با محوریت خیار، بیلانِ مالیاتی این رفیق‌مون دربیاد؛ بگو خب! بعدش سه‌/چهار نفر رو یه جایزه‌ی تپل می‌دیم بقیه رو مفتکی سوار می‌شیم؛ فقط باید اعلام کنیم حقوق هر اثری که میاد دبیرخانه، واس ماست... هستی؟

شروع کردم به عرق کردن؛ گفتم: «تو دیگه چه جونوری هستی مهرداد!»

 

 

جشنواره چیستآرت بهدین اروند

واره‌ی چهارم:
دارالمجانین

یک دهه‌ای از آن نصیحت مادرانه می‌گذرد و من هنوز کتاب مستقلی چاپ نکرده‌ام. بهترین داستان‌هایم توی چند مجموعه‌ی اشتراکی سرگردان‌اند، اما به لطف همین جشنواره‌ها از هر شهری، اهلِ دلی می‌شناسم.  خوشبختم که با مشتاق‌ترین چشم‌ها، گشاده‌ترین دست‌ها و روشن‌ترین افکارِ روزگارم سعادتِ دم‌خوری دارم. آخر، پیش از این گروکشی‌ها، تلاش جشنواره‌ها بر شناساندنِ هنرمند مستقل بود نه چپاولِ حقوقِ داستان‌های برترشان؛ پیش از این جشنواره‌های شترگربه‌ی چندساعته، مجالی برای هم‌نشست و گپ‌و‌گفت مهیا بود که در آن می‌فهمیدیم تنها ما نیستیم که دیوانه‌ایم؛ جشنواره‌ موعدی بود برای زندگی چند روزه‌ای میان آنان که دغدغه‌مند خوره‌هایت بودند؛ همتی بود برای ادامه‌ی راه؛ دلقوه‌ای، پناهی. امروز، بزم‌های ادبی آنقدر کوتاه‌اند که بسیاری مجبورند تمام قلم‌شان را در یک‌ساعت توضیح بدهند و ماحصل‌اش به قول یکی از دوستان:« صدایی مثل زوزه‌ی باد از سوراخ یک بادکنک است که با فشار خارج می‌شود». وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به هیچ‌وجه چشم‌انداز بلندمدتی در حیطه‌ی ادبیات خلاقه پیش‌رو نمی‌بیند که هیچ، هر آنچه را در کوتاه‌مدتان کاشته هم می‌پژمرد؛  مرامِ گدامنشانه‌ای که در حوزه‌ی فرهنگ حکم‌فرماست باعث رشد قارچ‌گونه‌ی دوستان متمول با عناوین عجیب و گاهاً مضحک است: دوستی داشتیم که بواسطه‌ی کت و شلوار‌های شیک‌اش مجریِ شب‌های شعر بود؛ آنقدر شعر شنید که شاعر شد و آنقدر شعر گفت که خودش یک بنگاه نشر تاسیس کرد و آنقدر کتاب به نافِ این و آن بست که توانست امتیاز یک جشنواره شعر با محوریت "صاحب انتشاراتی‌های شاعر" برگزار کند و ...

فکر نمی‌کنم لازم باشد بگویم این دوست‌مان اول شد یا اول. وقتی حوزه‌‌ی بسیج حاضر می‌شود بخاطر یک میلیون‌تومان پروژه‌های ارزشی خود را به شخصی که هزینه‌ را متقبل شده ببخشد، خب معلوم‌ست که هنرمندها تشنه می‌آیند، گرسنه برمی‌گردند. وقتی ساده‌ترین راه برای فرارهای مالیاتی، چاپ قرآن در یکی از چاپخانه‌های قم باشد، وقتی تحمیلِ موضوعیت نویسنده‌ را سفارشی‌نویس و بی‌خاصیت بار می‌آورد، وقتی ذکر و فکر شناساترین هنربندان، مارکتینگ باشد جای تعجبی ندارد که یک فراخوانِ دوزاری، کلاهِ بیش از سه‌هزار نویسنده را به سادگی برداشتن تمامِ موانعِ فرهنگیِ مملکت، بردارد. آن روی بدقولی خیلی از جشنواره‌های ادبی و ظهور پدیده‌‌گان شومی مانند به جشنواره داستان فاخته و مجلاتِ زردِ بی‌خاصیت، چپاول و لگدمالِ حقوق آثار نویسنده‌گان جوانی‌ست که از پشت پرده‌ی مافیای کتاب‌سازی و فرار مالیاتی شرکت‌های بزرگ با جعل عنوان فعالیت ادبی بی‌خبرند. شرافت میانه‌ی این بازارِ سیاه، در گرو نویسنده‌ای سخت‌جان‌تر و مخاطبی‌ همراه‌تر است. باشد که باشد.

 

 

 

دروغ می گویم پس هستم

چیستآرت
جستار ادبی

«دروغ می گویم پس هستم»
هادی سالارورزی

 

 

«هوالراوی»

گویند لوحی ست در اعماقِ زمان و مکان، منقوش به رازِ هستی. آنکه خواند خدا شد.
-تراز الابراز

 

 

سه.

تقلید را نکوهیدن نفیِ زندگی است. حرکت، بارزه‌ی اساسیِ هستی، همانقدر حاملِ تغییر است که آبستنِ تکرار. اتم تا کیهان چنان مکررند که می‌کوشیم در چند علامت خلاصه‌شان کنیم. هیچ بدیعی هم بی‌تقلید ممکن نیست. خوب که بنگری با پیشینیان‌مان هم‌پیاله‌ایم. تا چشم بینا ست، انسان درسش را از همه برتر است؛ ما پا از تقلیدِ خود فراتر گذاشته، به محاکاتِ زندگی رسیده‌ایم.

 

دو.

در بازیِ هستی، قدرت سودای همگان است. ریز و درشت هر که را دیدم، تا توانست زور زد مرکزِ عالم باشد. هر که هم پرگارش را گشادتر دوراند بازی‌ش وسیع‌تر شد. لابه‌لای تاروپودِ قالیِ بزرگِ هستی، گرهِ ما موجوداتِ زنده‌ی کره‌ی زمین را رسمی دیرینه است. «برای قدرتِ بیشتر خودت را بزرگ‌تر نشان بده.» و تکیه بر “نشان دادن” است. فریبی کارا. انسان که نه بال داشت، نه چنگال، نه زور، از هر پرنده پری، از هر شکارچی سلاحی و از هر عنصر نیرویی عاریه گرفت. چنان که اشرفِ مخلوقات شد؛ کلاغی با پرهای رنگی!

 

یک.

دروغ فی‌ذاته بد نیست. همه‌چیز خنثی است و در بستر و رابطه‌ی مستقیم با سود و زیانِ متصورِ ما تعیین می‌شود. ما که کذابِ اعظمیم همه‌چیز را از روزی که روی دوپا ایستادیم شروع کردیم و دو دستِ پرمفصل ماند و هرآنچه امروز می‌بینید. زبان هم دروغی بیش نیست و لغویانِ شرق و غرب جز پیگیری خویشاوندی و نسب‌شناسی، طرفی از علت برنبستند. اما اگر این دروغ نبود کماکان روی درخت‌ها موز می‌خوردیم و شپش از سر هم می‌جستیم.

توی باغِ ارم، دورِ حوضِ ماهی، پاتوق‌مان بود. سرخوشی جوانی عادتی کهنه را بیدار کرد و قصه‌ی پسِ دیگر دسته‌های پیرامونِ حوض را فرد به فرد، دسته به دسته گمانه زدم. عجیب روزم بود و به آخر نرسیده اولی نشانه‌ای عیان کرد در تصدیق. و بعدی و بعدی و بعدی. دوستان خیال کردند می‌شناسمشان که چنین دقیق خال زده‌ام. راستش می‌شناختم ولی نه به شخص، به کل. به قصه‌ی پشتِ چهره‌ها. قصه‌ی آدم‌ها.

قصه را با سه کتاب شناختم. از بختِ خوش هرکدام صدها قصه داشت. “داستان باستان”، خلاصه‌ی منثور و سلیسِ شاهنامه و “گزیده‌ای کوتاه از هزارویک شب”، را مادرم آنقدر ورق زد که شیرازه‌اش را میخ کوبیدیم وا نرود. عمه‌ی آن زمان دانشجویم هم هربار از “فردوسی” برمی‌گشت یکی از مجلدات “قصه‌های من و بابام” را تحفه می‌آورد. شاید می‌خواستند خوابم کنند ولی من بیدار شدم.

اگر بپرسی‌ام زندگی را در یک کلمه خلاصه کن بی‌درنگ خواهم گفت: «قصه!» البت یادم نرفته آرایشگری را دیده‌ام که از کنارِ درختی می‌گذشت و می‌اندیشید: «اون بالاش باس کوتاه بشه. دورش رو هم یه کم براش سفید می‌کنم. این پایینش هم تیغ بخوره که دیگه محشره!» پس مکث می‌کنم از خودم می‌پرسم: «راستی! زندگی شبیه قصه ست یا قصه‌ها شبیه زندگی‌ن؟» می‌دانم وقتی دو چیز شبیه‌ند، این و آن ندارد ولی شما هم از خاصیتِ تقدم و تاخر آگاهید. شکی نیست که زندگی بر قصه مقدم است اما سودای ساختن زندگی‌هایی که در قصه‌ها شنیده‌ایم، که اخیرا بیشتر می‌بینیم، چه؟

از بیرون که به قصه نگاه کنی شبیهِ زندگی‌ای مینیاتوری ست؛ چیزی نظیرِ کلبه‌ای در حبابی شیشه‌ای روی طاقچه‌ی اتاق که وقتی تکانش می‌دهی برای چند لحظه چراغ‌هایش روشن می‌شود، بخار از دودکشش بیرون می‌زند و برف بر شیروانی‌ش می‌بارد. آنی بعد همه چیز در دامِ خاموشی است اما حباب، در خیال دخترک روشن است. قصه محاکاتِ زندگی است. اما باید ویژگی‌ی بنیادی داشته باشد که اینقدر پذیرفتنی، دلگرم‌کننده و خواستنی است.

ماجرایی آکادمیک، شما بخوانید جر و بحث با استاد و افتادنِ “نقدِ ادبیِ ۱″، باعث شد ابتدای کتابِ درسِ مذکور را چندین بار دوره کنم. فصولِ اولش بیرون انداختنِ شاعران توسط افلاطون از آرمان‌شهرش بود و بعد پناه دادن ارسطو به آنها [آن زمان ادبیات تماما شعر بود و بس]. افلاطون بزرگترین دعوی‌ای که می‌شد را بر شاعران اقامه کرد: «کار شما تقلید از زندگی است و زندگیِ پیشِ چشمِ ما خود سایه‌ای از زندگی مثالی. پس آنچه شاعران می‌سرایند تقلید از تقلید است و دوبار دونِ حقیقت.» اما ارسطو، تمایزِ تاریخ که آنچه شد است با شعر که مثال تخیل و جهانِ ممکنات می‌داند‌ را مطرح کرده، فریاد برمی‌آورد: «غیرممکنِ محتمل پذریفته‌تر از ممکنِ غیرمحتمل است.»

حاشا که قصه بر دروغ استوار است اما مگر آسیای زندگی بر کدام آسه می‌گردد؟ پس فریبی در آستین هست؛ دُمِ قصه را پی بگیری به خبر می‌رسی. قصه ذات باورپذیری را در دل نهفته دارد. چه دروغ‌ها باور کردیم و چه راست‌ها کذب پنداشتیم! شاهد همین چهل‌ساله! بی‌شک، روز ازل، اسلوبِ قصه را از چاه زندگی بیرون کشیده‌اند اما امروز او ست که زندگی را به قضاوت نشسته. درست و نادرست ما تقلید کج و راست قصه‌ها ست. شجاعت مهر تائید اودین برای دخول به والهالا شد، اخلاق از قصص انبیا به ارث رسید و رویای آرمان‌شهر رفت توی کتاب‌های قانون.

پا فراتر می‌گذارم می‌گویم انسان بر گرده‌ی قصه راه می‌پیماید. ما به مقایسه می‌فهمیم و هر ترازو را میزانی است. تلاطمِ بی‌وقفه‌ی زندگی و خرده آگاهی ناقص ما از سازوکار هستی، ناچارمان کرده برای مصداق قصه‌تراشی کنیم و حفره‌ی خالی بین روی‌دادها را ملات بریزیم. وقایع، نقاطِ تلاقیِ قصه‌های زندگی‌ند؛ اوج روند. حین وقایع خودِ حقیقی نمایان، حدود مشخص و برنده معین می‌شود. حاشا که بدون وقایع پس‌وپیشی نیست. اما راویِ واقعه [چه برای خود، چه برای دیگران] نسخه‌های پیشین را مچاله کرده، آنچه می‌شد باشد را قصه می‌کند، آنقدر که مغروق دریای خویش می‌شود.

شاید راست را غایتی نباشد اما دروغ در پی سود است. قصه هم با سودای هم‌رایی، توهم صدق، پا به میدان می‌گذارد. قرن‌ها ست، از مادر که اُمّ المذاهب است تا سردمداران قدرت، این برساخته‌ی همواره مدرن را [به سبب ارتباط مستقیم با تخیل که پیش‌راننده است نسبت به منطق که واپسگرا ست] واسطه‌ی تپاندن باور مطلوبشان در اذهان کرده، تا تخیل می‌دید کوه مبالغه را درنوردیدند. کاش دنیا قصه‌ای بود تا در آن خائنین مقهور دست روزگار می‌شدند و راست‌پیمانان اجر خود از هستی می‌ستاندند. اما زندگی ثابت کرده دنیا بهشت سفاکان است. آن‌ها در آغوش امن تاریخ محفوظند و مهرورزان را غایت فراموشی است. حیف افلاطون نماند تا ببیند آرمان‌شهرش تنها در قصه‌ها میسر است.

 

آخر.

امشب خوابی غریب خواهم دید. در دلِ هزارتویی بی‌دیوار، سرگردان به مغاکی می‌رسم از هیچ. با هرگام پیش‌م بود می‌شود و پس‌م نابود. به دالانی درمی‌شوم از قندیل‌های نمکین. آنقدر می‌پیمایم که دیواره‌های موازی‌ش به هم می‌رسند. رگ در پی و استخوان در پوست می‌خراشم و از سوراخِ سوزنی خارج می‌شوم. برابرم، در میان حلقه‌ای آتشین، کتابی عظیم نشسته. کسان دورش می‌رقصند و هلهله سرمی‌دهند. بسیارانی چون من، مدام، از سوراخ‌ها بیرون آمده، سینه‌دران به سویش می‌شتابند. خواهم دید ولی باور نه. همه من‌ند؛ نه فقط خودِ سه و دوازده و بیست‌ویک ساله‌ام یا کسانی که شاید می‌توانستم باشم، بلکه حتی آنهایی که به‌ظاهر هیچ شباهتی با من ندارند.

ناگهان کتاب گشوده می‌شود و صدایی رسا پژواک به دل کاواک می‌افکند. نخست غریو نفس‌ها را خاموش می‌کند. «من قصه‌ام. مادرم زندگی ست و آنچه می‌زایم انسان. بلندای قاف تا ژرفای بیست‌هزار فرسنگی دریا را تحت سیطره دارم. نبض زمانم که بی‌من پس و پیشی نیست و زندگی، ملغمه‌ای بی‌معنا. منم شاغول دوزخ و فردوس؛ راستی‌آزمای کج‌پندار. مفسرِ افضلِ دیده‌ها و شنیده‌ها و دبیرِ اعظمِ گفته‌ها و اندیشه‌ها. تثلیث کهنگی، دوست است و شراب است و قصه! من اربابِ …» که یکی از من‌ها کتاب را با لگد می‌بندد و می‌گوید: «من اربابِ خویشم.»

تبیینی بر آثار سارا سعیدی

چیستارت سارا سعیدی نیما صفار

چیستآرت
تبینی بر آثار سارا سعیدی
«وقتی از سارا سعیدی می‌گم از چی می‌گم»
نیما صفار

 

 

چیزایی که من رو من‌کوب داستانای سارا سعیدی می‌کنه، تا یه جاهایی همونایی هستن که فاصله‌دارم می‌کنن از داستان فارسی و داستان‌نویسی‌ِ فارسی؛ یعنی همون اشتراکات سلبی. سختی کار اینجاست که ما همه [نویسنده و کارگردان و آرتیست] اوّل راهی که باز کردیمیم. چرا حالا دارم این‌پا و اون‌پا می‌کنم؟ چون به یه ویژگی از پروسه‌ی داستان‌نویسیِ سارا فکر می‌کنم که نمی‌تونم اسمش رو بذارم «سهل و ممتنع» چون اساساً خواست متضادی رو دنبال می‌کنه: تو حالت سهل و ممتنع، «محصول» آماده‌ی مصرفه و فرآیند تولیده [که پیچیدگی داره] ولی اینجا با چیزی با ظاهر ساده و روون روبروییم که مخاطب دم دستش می‌بینه ولی دستش نمیاد[ منظورم طبعن همون مخاطبیه که منتظره چیزی دستش بیاد!]. حالا شاید به خاطر پرهیز سارا از هر جور نخبه‌نماییه که باعث شده حتی یادداشتای پیرافلسفی‌ش رو -هم- خودمونی و پاخور بنویسه؛ چه برسه به داستان!

نکته‌ی برجسته‌ی دیگه رو باید توی وجوه سلبیّه بجوریم: توی “تن ندادن به بایدای پذیرفته شده”. سارا سعی داره هر داستان رو با میل و مسأله و استراتژی‌ِ جدایی پیش ببره و از وجوه غالب داستان فارسی: مانند به:
چند لحن ادیبانه‌ی مشخص
غلبه‌ی لحن اتخاذی یا اقتباسی روی متن
تمنای یکدستی
تمنای ساختار
اون مفهوم کلیدی، که اون پشته و نباید به زبون بیاد
دودویی‌های مانند به: زبان فاخر یا ژورنالیستی؟
محاوره یا معیار؟ و … که اگه هر کدوم ر اتخاذ کردی باید تا آخر بهشون وفادار باشی
حافظه‌مندی‌ی متن به تأسّی از یه سابقه‌ی معنی‌بخش تاریخی و …

شعر و داستان فارسی (و سایر اشکال نوشتن ایضاً) خیلی زور می‌زنه که خودش رو محدود و متعیّن کنه و به همین خاطر از احتمالات فراوونی که توی دور و بر و دهن‌مون داریم، کم‌تر چیزی می‌ماسه بهش؛ اون هم توی مملکتی با این همه تفاوت گویش و لهجه و خرده‌فرهنگ! حتی یه‌آن فکر نکن دنبال بازنمائیم! یه‌آن فکر نکن قراره وفادارانه و مؤمن یه گویش و فرهنگ یا بخشی از تاریخ رو منتقل کنیم! بی‌شک جاعلیم و واقفیم جز جعل چیزی وسط نیست. حتا بنا نیست از ظرفیّتای پیرامون (که از تِرم‌های ساراست) و کوچه زدن (ایضاً) استفاده کنیم تو نوشتن! چون یکی از عادات رایج تو داستان و فیلم و … همین «مصرف کردن»ه؛ همین که تو، در مقام مؤلف تصمیم‌گیرنده‌ی نهایی باشی که چی، چقدر و چطور باشه (حالا خودآگاه یا ناخودآگاه!). پس چی؟ وقتی از احکام پنهان و پیدای ادبیّات رایج خلاص می‌شی، ظرفیّتای گفتنی و دهنی و بی‌نهایت خرده‌ماجراهای دوروبرت می‌خونَنِت تو خودشون.

اما می‌تونی نری! می‌تونی بری و بز سیاه باشی لا گوسفندا و… یعنی حالا دیگه احتمالات فراوونی داری واسه نوشتن: تلاشی که ثمره‌ش رو توی داستان سارا می‌بینیم. یکی از اصرارهای سارا، مکث جدّی روی ظرفیّتای روایت خطی و وضعیّت تعریف کردن هستش؛ بعد از این مورد، تِم مشترکِ رنج و رابطه‌ست که باید اضافه کنم سارا سعیدی جزو معدود نویسنده‌هاییه که از این تم، وضعیّت عاشقانه‌ی مبتذل در نمیاره. بیشتر ریکوریه نگاهش و اساساً درک رو چیزی بیناسوژه‌یی می‌دونه. شاید به همین خاطر با این‌که توی داستاناش از زجر و درد و مرگ و مرض کنده نمی‌شه و حتی هم‌دلانه -هم-سراغ‌شون میره هرگز فاز زنجموره نمی‌گیره. مگه تو همین یه زندگی که داریم زجر نمی‌کشیم، سرمونو به در و دیوار نمی‌کوبیم و بعد عادت و فراموش نمی‌کنیم؟ نشنیدین می‌گن «تو هر عروسی دست‌کم یه گریه و تو هر عزا دست‌کم یه خنده هست»؟ حالا جسم رو هم علاوه کن به این حالات: ریدنت گرفته که خبر مرگ عزیزی رو اس‌ام‌اس می‌کنن بهت. میری دستشویی همه‌جوره خالی می‌کنی خودتو: می‌رینی و می‌گریی! بین جنازه‌های مونده از بمبارون داری راه میری که شکمت به قار و قور می‌افته. از تن سوخته‌ی دوستات بوی کباب بلند شده همه جا و …

یه‌آن فکر نکنی «چون در واقعیّت این‌طوریه پس من وفادار به واقعیّت و…»! حرف اینه که تجربه‌های زیستی ما خیلی نامتعیّن‌تر، آمیخته‌تر، پُرتر، متناقض‌تر و… از اون چیزایی هستن که از ادبیّات بهمون منتقل می‌شه؛ مخصوصاً ادبیّات فشل و محدود داستانی‌ِ فارسی. بدیهیه که نه می‌خوایم و نه می‌تونیم خودمون رو ملزم به این زیست کنیم ولی وقتی از یه طرف فشردگی و تنیدگی‌ی داستانای «سارا سعیدی» با عادت ادبیّت نمی‌خونه [حالا کنارش به خطور فکر کن که یکی از دغدغه‌های ادبیات ساراست و اشکال متناقضی که جعل می‌شه تو خاطره، بعلاوه‌ی چیزی که از جنس حفظ و حافظه نیست] و از اون طرف نوشتن درباره داستانای کسی که خیلی جدّی‌تر و پیگیرتر از خود آدم رو تئوری کار کرده، این می‌شه دیگه: هی رجوع می‌کنم به تِرم فکری و مباحث خود سارا.
نمونه‌ی سارا سعیدی به عنوان تئوریسین-نویسنده از این لحاظ مهمّه که می‌بینی تو برهوت ادبی‌ِ معاصر، عملاً توی این حالت می‌تونی خیلی کارای معطوف به زمان و زبان و مکان رو انجام بدی؛ یعنی ظرفیّتای فارسی تو نوشتارت حاضر باشن، مسائل پیرامونی با لحن و بیانی بیان که با همین دوران گره خورده و تند و روی هواست و…

البته رابطه‌ی سارا سعیدی با پیرامون رفت‌وبرگشتیه. مسلماً وفادار بهش نیست؛ مثل روایت خطّی که اتخاذ می‌کنه و در واقع فقط شبهه‌ش رو ایجاد می‌کنه تا راوی رو از اقتدار بندازه و به اشکال دیگه‌ی روایت هم رفت‌وبرگشت داره. دریدا اسم این حالت رو گذاشته تحت ضربدر بردن. قبلش توضیحش سخت بود که بگی چطور وقتی چیزی رو حذف می‌کنی در عین حال برجسته‌ش می‌کنی و چطور وقتی به چیزی نزدیک می‌شی مبهم می‌شه که تمثیل «دریدا» آسون کرد ماجرا رو. خود سارا اصطلاح پیرامون‌ دار کردن داستان رو به کار می‌بره که البته دیگه حتماً متوجّه شدی فاعلیّتی اینجا در کار نیست.

به یه بهونه انضمامی‌ترش می‌کنم:
خیلی سال پیش خلیل درمنکی و محمد آزرم سر مجموعه وقتم کن که بگذرم لیلا صادقی بحث می‌کردن و «خلیل» رویکرد «صادقی» به زبان رو مکانیکی می‌دونست و ابوتراب خسروی رو نمونه‌ی مطلوب خودش معرّفی می‌کرد. من نپریدم وسط بگم با هر دوی این رفتارای زبانی فاصله دارم؛ هم سطح و هم عمق! البته که این دو توی یه تقابل سوسوری به هم موقعیّت می‌دن! گفتم می‌گن «بیاه! باز این نیما صفار چس کرد خودشو مثل گوز ناغافل پرید وسط!» همین دوتا داستان «سارا» مثالای عالی‌ای هستن که چطور می‌شه نه نگاه تقلیلی داشت به زبان و نه انباشتی. البته رویکرد انباشتی خواست غالب ادبیّات و فرهنگ ماست، خواست چیزی که در بر بگیره و هم غایت و هم کلیّت بسازه طوری که هر دو یکی به نظر بیان ولی با این‌که پیشنهادای دیگه‌یی که می‌‎شه هم از خود بهرام صادقی با زبان ژورنالیستی‌ش بگیر تا لیلاشون، فروکاستیه؛ بیشتر از هر چیز این عیب رو داره که انگار همون گفتمان غالب رو اصل فرض کرده و تو حیطه‌ای امن، جستجوهایی آوانگارد می‌کنه و به اساسِ گفتمان غالب یورش نمی‌بره. به این بهانه سری به متن داستانای «سارا» می‌زنم [بالاخره] تا رفتاری با نثر رو که دائر بر ساختن/ویرانی‌ِ موقعیّته رو ببینیم. مثلا توی جملاتِ:
«یه اجرا بود در مورد اشاره‌ی برجسته به خشونت نرم» «هردوشون مث گاو باهامن»
«یا پیرتر شده یا به خاطر تعریفای محسن بود» «جوجه‌های زرد ماشینی از دستاش بدون ترس می‌ریزن»

نه فیگورای نحوی داره نه اون زبان فاخر و تنیده و لحن سنگین. خبری از سرراستی‌ِ ژورنالیستی -هم- نیست. در واقع «ادراکِ» سوژه رو از مورد روایت نه حذف می‌کنه و نه تحمیل! توی داستان”بقیه‌شم همینه” که یه حالت مرثیه‌طور گرفته راوی برای دوست از دست رفته‌ش، این تعبیرا جای توضیحات رو درباره روابطشون می‌گیرن (البته تو اکثر داستانای اوّل شخص «سارا» راوی مذکّره) و البته واسه درک این‌که این نثر چطور موقعیّت رو می‌سازه/منهدم می‌کنه، باید به “جعل”های جابه‌جاش هم اشاره کرد؛ جعلایی که جلوی مصرف شدن و ساخت جهانی یکه، به‌سامان و سروته‌دار (دروغی که لاینقطع روایتای کلان بهمون حقنه می‌کنن) رو می‌گیره؛ بعضیاشون توی سرعت خرده‌روایت به نظر میان که البته نیستن. مثلاً «اشاره‌ی برجسته به خشونت نرم» یا داداش «محسن» توی داستان که بعد مرگش دم گوش راوی می‌گه «پی‌گیر کار محسن باش» که اگه یه داستان ناسارا سعیدی‌ِ فارسی بود، حتماً این دیالوگ پی‌گیری می‌شد و خرده‌روایت یا چیز کلفت‌تری در میومد از توش چون دچار عادت معرفگی‌ِ همه‌ی ما می‌شد؛ این‌که اصرار داریم همه چیز رو تفسیرپذیر و متعیّن بدونیم. یا تو داستان دوّم ما با تحویلای متعدّد روبروییم؛ نه از اون تطوّرای پراپی، تحویلایی که مواجهه‌شون با علیت تن دادن یا طفره رفتن نیست. تو جعلای مدام و لاینقطع این خودِ علّیته که به چالش کشیده می‌شه. واسه همین چیزاست که من این داستانا رو علی‌رغم فیگور بی‌ادّعاشون خیلی هجومی می‌دونم.

فکر می‌کنم ذکر همین چندتا نمدنه کافی باشه تا ببینیم علی‌رغم تم مشترک «رنج» که دغدغه‌ی سارا سعیدی تو اغلب کاراشه [و جالبه که اغلب گره با فانتزی می‌خوره] از داستان به داستان، صرفاً موضوع، شکل روایت و … نیست که عوض می‌شه؛ معمولاً ایده یا ایده‌هایی جدید باید تو هر داستانش رو کنه که البته من اصلاً موافق این سخت‌گیری نیستم. فکر می‌کنم باید زیاد نوشت و حین مونتاژایی از ایده‌های قبلی، جدیدا هم به مرور رو میان. حالا که افتادم رو دنده‌ی مخالفت، بگم موافق این پرهیزی که سارا هم از استعلا داره و هم از امکان خوانش استعاریک، نیستم. نه که با این دوتا موافق باشم! می‌گم لق‌شون!

پی‌نوشت:
افسانه از کت و کول که نیفتاده بود، کلاس تار می‌رفت (افسانه برزویی) و همه‌ش می‌ترسید مضرابش به سیم پهلویی نخوره. هیچ چاره‌ای به ذهن استاد اوّلش نمی‌رسید ولی دوّمی پاسخ سرراستی داشت: «خب! بخوره!» و مضراب‌زنی افسانه کلّی بهتر شد. منم یه بار به سارا گفتم:
«چرا کلّی از موقعیّتای داستانت رو حذف می‌کنی؟» «آخه اونا ملس اینن که خوانش استعاریک بشن و …» «خب بشن!»
و قبول کرد! ما که مسئول عادات ذهنی‌ِ مخاطب فارسی نیستیم! به هر حال ذهن عادت کرده توی هر چی اخلال کنی وهر چی رو گسترش بدی تهش یه چیز یکه و جمع‌وجور در بیاره از کار…

پرهیز از استعلا رو هم منم دارم ولی به گمونِ من این پرهیز نباید منجر به حذف «حرف» بشه؛ وسواسی که سارا سعیدی هنوز داره و -بیشتر- به همین خاطر «داستان‌‌نویسانه» داستان می‌نویسه. ما می‌تونیم مفاهیم و ایده‌های متعدّدی مثل اشیاء و آدما و مناظر تو کار بیاریم و هراسی نداشته باشیم کارمون رو مصادره کنن؛ البته اگه کردنم کردن! از جماعتی که جمله‌ی بداهه‌ی اورسون ولز تو مرد سوم کارول رید رو بن‌مایه‌ی تموم آثار گراهام گرین می‌دونن انتظار بیشتری نمی‌شه داشت. مثال زیاد بود. اینو زدم چون خیلی روشن بود.

پیشنهادای سارا برای نوشتن مجاورتایی با بعضی مفاهیم داره که به اصرار پرهیز می‌کنه ازشون؛ مثلاِ به جای آنتروپی که قابل پی‌گیریه تو کارا، شلختگی رو پیشنهاد می‌ده؛ نه فقط چون دقیق‌تره، چون لغت گراده و پیش‌برنده‌تریه؛ وضعیّتیه برای کار کشیدن/نکشیدن از امکانات فرّار و مانای پیرامون. ترجیحش به جای پارولاتیک گفتن، دهانی کردن مسائله؛ همون قدرت بی‌نظیری که تو فیگور و گارد تعریف کردن می‌بینه و البته که نه به روایت خطّی نه به گارد تعریف نه به گویش گرگانی و هر زبان پیرامونی‌ِ دیگه وفادار نمی‌مونه. اینا ظرفیّتایی هستن برای گسترشای دلبخواهی و تو این سرکوب سراسری، چی لازم‌تر از رفتن پی خواهش دل؟

خب با سارا موافقم که زبان هر چه غیررسمی‌تر، توانمندتر و درجریان‌تر. در واقع یاد گرفتم ازش و چند سالیه که کار می‌زنم و رد کرد دوهزار کلمه رو ولی دروغ نگفته باشم، دارم تازه گرم می‌شم … 
از نمونه‌های بی‌شمار جعل علیت گفتم؟ نه؟

 

 

داستان ماه: بقیه شم همینه

داستان ماه چیستآرت

چیستآرت
رصد داستان:

«بقیه شم همینه»
سارا سعیدی

 

 

 

گربه‌های ماسوله جزء پرنده‌هاشون به حساب می‌آن؛ نه فقط واسه حالت پشت‌بوم‌ها و دیوارهاشون. گنجشک‌ها و کفترا هم خیلی دور نمی‌شن. شهریور ۱۳۸۸ با هواپیما رفتم ماسوله. از گرگان به ماسوله هیچ هواپیمایی پرواز نداره. از طرفی خیلی ستمه این مسیر رو توی هواپیما باشی. اوّلش با هواپیما تا تهران رفتم. از اونجا با یه سواری خطّی زرد رنگ تا ماسوله، تیکّه تیکّه، پیاده‌سوار، کرج، چالوس و… اگه از گرگان مستقیم می‌رفتم بهتر یادم می‌اومد چون هم چند بار این مسیر رو همین‌طوری رفته بودم هم این‌که همیشه به ماسوله از گرگان به بابل و بابلسر و مشخصّه که مازندران نیست. همیشه همین‌طوره. به هر حال مث بقیه، اسم شهرها و جاهاشون رو فقط پشت سر هم می‌شه حفظ کرد: بابل بابلسر

چند سال قبل با رفیقم رفته بودم ماسوله؛ برای بار اوّل. این‌دفعه از تهران می‌رفتم. رفیقم توی تصادف جاده‌ای مرده بود. قبل از مردنش سکته کرده بود، چون به قول معروف حتی از دماغش هم خون نیومد.

تو دوران دانشجویی سالن اجتماعات دانشکده‌ی علوم انسانی رو واسه یک ساعت اجاره کردیم واسه شلیک به اون. یه اجرا بود در مورد اشاره‌ی برجسته به خشونت نرم. نفر سوّم که شلیک کرد بلافاصله بعد از تیراندازیش پشیمون شد. گریه می‌کرد و داد می‌کشید و خودش رو می‌کوبید. می‌خواس تفنگ رو از من بگیره به خودش شلیک کنه. عجب جریانی…! می‌گفت سر تفنگ رو گرفته بوده پایین که فقط یه تیر در کنه خورده بوده به شصت پای رفیقم… مگه شصت آدمیزاد چقدر خون داره؟

مراسم تشییع جنازه‌ی بی‌سروصدای رفیقم تموم شده. دم در خونه‌شون به برادرش تسلیت گفتم. تازه از عسلویه اومده بود، اونجا کار می‌کنه، گفت بیشتر برم تهران. گفتم باشه. دم گوشم گفت: “پی‌گیر کار محسن باش” زد پشتم. از ما هفت‌هشت سال بزرگ‌تر بود. از فومن تا ماسوله تمام مسیر دلم می‌خواست یک‌هو به گوشی‌م زنگ بزنه و یکی از اون شیشکی‌های دوتایی‌مون رو ول بده.

آشغال عوضی/ چند بار موبایل رو خاموش کردم. هر دقیقه نگاه کردن بهش کلافه‌کننده بود. یکی دو بار رفتم توی منوی دفترچه تلفن و از اونجا روی محسن خره. چندتا بوق خورد. پیغام‌گیرش صدای شیشکی بود مثل پیغام‌گیر من. دوتایی واسه هم بسته بودیم. شب بود رسیدم ماسوله. رفتم سراغ همون قهوه‌خونه و قلیانی که با محسن رفته بودم. یه آهنگ قدیمی هم از یه زن ۴۰-۴۵ ساله بلوتوث کردیم. هنوز دارمش. می‌گفت با پخاله‌ی چای فال می‌گیره. محسن به زنه گفته بود این ماسوله سلمونی نداره؟ زنه خندیده بوده و گفته نه. دومادا رو می‌برن فومن، بقیه هم همین‌جا. یه چاقوی قدیمی دسته چوبی از جیب پیرهنش درآورد گفت هم من می‌تونم هم بابام. دستش می‌لرزه امّا موقع اصلاح معرکه‌س. محسن واسه روده‌کشی گفت مث رفیقم که جز موقع آواز لکنت داره. زنه تازه متوجّه من شد. من اصلاً لکنت نداشتم. دهنت سرویس محسن. ترجیح می‌دم تو بزنی.

زنه و محسن رفتن توی اتاقک و از اونجا از یه راهرو کوتاه زیر همون اتاقک غیب شدن. دهنت سرویس محسن.
یک ساعتی بازارچه رو دور زدم. مغازه‌دارا کم‌کم می‌بستن. دفعه پیش محسن از این مغازه‌ها یک چاقوی چندکاره‌ی مسافرتی و یه کیلو شیرینی مخصوص خرید، من یه کیف دستی یک کیلو از همون. اون چاقو رو داد به من و من کیف دستی رو به اون. شیرینی‌هامونو عین هم گرفته بودیم؛ واسه یادگاری از سفر ماسوله. تهران بعد تشییع جنازه چاقوش رو دادم به باباش. گفتم واسه ماسوله‌س، محسن بهم داده بود. رفت از توی اتاق ساک دستی رو درآورد چاقو رو گذاشت توش دوباره برگردوند بهم. هردوشون مث گاو باهامن. عجب پوست‌کلفتی‌ام من!

پلکان ماسوله همون ماسوله‌س. چندتا گوسفند و بز می‌رن بالا. کسی همراهشون نیست. زنه اومد جلو، همون نیست، یا پیرتر شده یا به خاطر تعریفای محسن بود. به سختی حرف می‌زد. موقع حرف زدن زبونش می‌گرفت. یه املت، اوّل چای دارچین بعد قلیون، هر چی بود، همون دوسیب. وقتی رفت فکر کردم کاش آش می‌خواستم. زیاد گرسنه نبودم. ماسوله‌ای‌ها در اصل یهودین. الآن که مسجدشون شبیه مال ماست هم ظاهرش مشکوک می‌زنه. مال جنگ جهانی دوّمه. اگه محسن بود می‌گفت اینا که بز نیستن، دسته‌های چاقوی زنجانی سلمانین. روشون شاخ گوزنه؛ مث جنگلای گلستان. دلم عجیب واسه‌ش تنگ شده. از حالا تا هر قدر دیگه زنده بمونم، نمی‌شه دیدش. زنه با املت داره می‌آد. از ماهی‌تابه‌ش بخار بلند می‌شه می‌ره روی آستینش. عمد داره که ساقش رو نشونم بده. جوجه‌های زرد ماشینی از دستاش بدون ترس می‌ریزن.

 

 

از این همه دریچه

سقوط ایکاروس چیستارت

چیستآرت
جستار ادبی:

«از این همه دریچه»
بهدین اروند

 

 

 

 

زندگی به من آموخته که کمال در هر فن، نوعی دیدگاه و جهان‌بینی به صاحبِ فن می‌بخشد؛ نجارانِ بسیاری را دیده‌ام که دنیا را درختی زنده می‌پندارند و ما را “موریانه‌ای در میانِ تنه‌ای پوک که خواب می‌بینیم خدا مرده است”. از پیرزنان بسیاری شنیده‌ام که:

-این دوکِ نخ‌ریسی برای چرخیدن به دستانِ من نیازمند است؛ این دنیا نیز برای چرخیدن به دستانِ کسی.
با رانندگانِ بسیاری دم‌خور بوده‌ام که تمامِ هستی‌شان را راهی دانسته‌اند که باید تا ته‌اش رفت؛ با ‌عیّاشانِ اگزیستان، کارگرانِ جبرگرا و شاعرانی که معتقد بوده‌اَند:« از عالمِ معنی تنها الف‌ای بیرون تاخته»

من از میان این همه “دریچه” که رو به چشم‌اندازِ “هستی” باز‌ است، “ادبیات” را انتخاب کرده‌ام و آنچه فرازبانِ زندگی‌ام از دریچه‌ی ادبیات دیده‌ام به یک “استعاره” شبیه بوده؛ به تشبیه عظیمی که از فرط و شدت، چنان به معنی نزدیک است که همان‌قدر دور. بارها شعف و یاسِ توامانِ زندگی را، هنر را و ادبیات را دریافته‌ام تا آموخته باشم چقدر مُرده‌ام، پرتم، نادانم.

در عُنفوانِ جوانی[چنان که افتد و دانی] یقین داشتم این زندگی سرّی، معنایی، ماجرایی دارد؛ عاشق بودم، کاه در دهانم مزه‌‌ی قند داشت. خودم را قهرمانِ ماجرا می‌دانستم و همین توهم باعث شد در عبور از خیابان سرم را برنگردانم دلم قرص باشد که قرار نیست قهرمان داستان، الله‌ بختکی، وسط خیابان، توی یک تصادفِ آبکی بمیرد؛ عجیب اینکه یک ماشین هم به من نزد.

خیال می‌کردم همین‌که در تمام کیهان عاشق کسی باشی به خودیِ خود آن‌قدر معجزه هست که روزگار زورش نرسد پای رقیبی را بیاورد وسط؛ “عشق” را آن‌قدر ناب می‌دانستم که نمی‌شکست، خُرد نداشت، تقسیم نمی‌گرفت، تفسیر نمی‌پذیرفت. گمان می‌کردم بدون وجود خدا، پایان تمام قصه‌ها باز است و به قولِ کورت‌ونه‌گات:«ما هیچ‌گاه نخواهیم فهمید خبر خوب کدام است، خبر بد کدام». گمان می‌کردم آدم‌ها یک‌روز بزرگ می‌شوند. شرط می بستم گابریل‌گارسیامارکز، هم‌او که گفته بود:« پیری بیماری زشتی‌ست، باید به موقع از آن پیشگیری کرد»، قبل از ورود به دوران زشتِ فراموشی، قصه‌ی یک قصه‌گوی سیاسی را با خودکشی ببندد. انتظار داشتم –شاید هم برای اثبات غرورِ خودم نیاز داشتم- مانند به همینگوی وداعی با اسلحه داشته باشد، بلکه یک انقلابی که توی دوران صلح، میان رختخوابِ پیری، کپک می‌زند نباشد.

اما واقعیت با این روایت فرق داشت: در واقعیت پاهای گنده و نتراشیده‌ای داشتم که پای معشوقه‌ام را موقع بوسیدن لگد می‌کردند؛ در واقعیت، خداوند راویِ دانای کل بود که به هیچ مخاطبی، پای هیچ صحنه‌ای هیچ توضیحی نمی‌داد. اگر در قصه‌ها بایستی معشوقه‌ی زندانی را از چنگال اژدها نجات می‌دادی، در شهرستانِ ما یک شیرِ سنگی بود که از سرِ ذوقِ سرشارِ مجسمه‌ساز، همه‌ی ظرافت‌هاش، من‌جمله سوراخِ ماتحتِ زیرِ دمِ مبارک تعبیه شده بود؛ در واقعیت، عشاق نامه‌های خود را در سوراخِ مذبور گذاشته و معشوقه‌های گرامی آن را از دهانِ شیرِ عزیز، می‌گرفتند.

یک‌روز، در عین واقعیت ،وسط خیابان، دیدم کامله‌زنی رو به زنی دیگر با حسرتی منّت‌بار می‌گفت: «جوون کجا بود؟ وقتی زنش شدم رگ دستاش این هوا باد داشت» و من دیدم رگ‌ها، رگ‌های کبود چطور خزیده‌اند لای انگشت‌هام پیچ و تاب خورده‌اند. ترسیدم. ترسیدم از پیری، از فراموشی. معشوقه‌ام را از لای دست‌هام کشیدند بیرون و دیدم جز در داستان، هیچ غلطی نمی‌توانم بخورم. ترسیدم. یک سنگ پراندم پرنده‌ای افتاد و واقعا مرد. یک قورباغه واقعا مرد. یک لانه‌ی پرستو خالی ماند. این هم از شوخی‌های روزگار بود که مارکز چنان شیره‌ی زندگی را تا ته مکید که فراموشی گرفت؛ درست عین اهالیِ دهکده‌ی ماکوندو.

بعدترک، گنده‌گوزانه، مست از غرورِ نوجوانی و تحت تاثیر سبیل‌های نیچه، “شرافت” را بر “ثواب” ترجیح دادم و [با غروری پرت] اعتراف کردم که ادبیات، به کسانی می‌پردازد که هم از گلوله‌ی اول جان سالم به در برده‌اند هم از مرگ توی رختواب. قهرمان تراشیدم؛ بزرگ و بزرگ‌تر. چنان بزرگ که در نهایت کسی را حریف ندید و به جان خود افتاد… و چه کسی نمی‌داند کمالِ هر قهرمان در سقوط است؟ جمشید را به خاطر بیاورید؛ “سیاست” نمونه‌های معاصرش را، درست سرِ بزنگاه قدرت، بلعید و رید؛ “اعتیاد” پهوان‌ها را مچاله کرد؛ غمِ “نان” شاعرها را سوا کرد و در نهایت همه‌ی سوپراستارها لخت کردند جیغ کشیدند چندش شدند.

اینجا، همین‌زمستان، ایمان داشتم که هستی نسبت به بنی‌آدم بی‌اعتناست و همین بشر را دق‌مرگ می‌کند. بارها خودم را با این استعاره می‌فریفتم که “هستی”، تراژدی عظیمی‌ست که آغاز و انتهایش –هم‌زمان- در حال گسترش و محوشدنی توامان‌اند: جزر و مدّی که حقایق را می‌پوشاند و در هر پیش‌روی و عقب‌نشینی، نمایی تازه از ماجرا منعکس می‌کند [ و چه تراژدی‌ای بزرگ‌تر از شک به قهرمانانِ پیشین؟!]. به خود یادآوری می‌کردم این ذات قهرمان است که سقوط کند. روز، بی‌اعتنا، شب می‌شود، فصل‌ها می‌گردند و حسنک خیارش را می‌کارد.

اما این‌ها کم‌اند؛ هیچ‌اند. اینکه می‌شکفیم، بار می‌دهیم، به هذیان می‌افتیم و در خود فرو می‌نشینیم دوباره از میان اندیشه‌ای می‌شکفیم، بار می‌دهیم، به هذیان می‌افتیم و الخ. اگر همه‌ی رویاها از یک الگو پیروی می‌کنند، اگر تمام اسطوره بر یک مبنای مشترک شکل می‌گیرند، اگرهمه‌ی قصه‌ها و افسون‌ها عناصر یکسانی دارند، اگر به قول همان کورت‌ونه‌گات تحلیل ساختار یک داستان را بر اساس نمودار می‌توان به خوردِ رایانه‌ها داد( آن هم رایانه‌های نسل دهه‌ی ۸۰ میلادی!!!)، اگر به قول آخرین قهرمانانی که با مشعل به دلِ تاریکی و ماجرا زدند [!]، متن ادبی چیزی نیست جز مجموعه‌ای از تقابل‌های ساده‌ی دو جزئی‌، پس مو‌ضوع حتی می‌تواند ساده‌تر هم باشد. به یاد آوردم که انیشتین می‌خواست تمام هستی را بتپاند توی یک فرمول و نشد؛ چامسکی خواست تمام دستور زبان را خلاصه کند در یک بند انگشت و مجبور شد تا بازویش را خالکوبی کند؛ ویکتنشتاین خواست جهان را در یک نظریه توضیح بدهد و خودش و ما را گیج کرد؛ نیچه هم که دیوانه شد؛ تمام مینی‌مالیست‌ها زور زدند حواشیِ متن را آنقدر بسابند که تنها حیاتی‌ترین جوهره‌ از همه‌ی عناصر باقی بماند: کلمه‌ی اصل، اسم‌اعظم. تمامِ عرفان شرق هم که بر پایه‌ی ذکر همین اسم اعظم می‌چرخد به ما که رسید دیگر نه خلسه‌ای رفت، نه شطحی تلاوت کرد، نه هذیان‌العرفایی خواند، نه یک کرامت یا شعبده‌ی سردستی رو کرد.

اینک منم؛ درست میانه‌ی این بازی. به هوش آمده‌ام و نمی‌دانم چرا این‌گونه، این‌زمان، این‌جایم. نمی‌دانم مسیرم کدام، یارم کدام است. اعتراف می‌کنم به یاد نمی‌آورم در ابتدا کلمه بود یا هستی؛ سرنوشت بود یا زندگی. اما به سرتاپای روزگارم که نگاه می‌کنم می‌بینم اگر استعاره‌ای دلچسب در پسِ این منظره نباشد، تماشایی نیست؛ دیدن ندارد.حتم دارم اگر بتوانم از جلد شخصیتی زیر دست و پای راوی دربیایم و یک آن، تنها یک آن از زاویه‌ی دیدِ او به ماجرا نگاهی بیندازم می‌بینم که این ملغمه از آن بالا یک وجهی، معنایی، استعاره‌ای دارد.
دوست دارم داشته باشد.
نیاز دارم داشته باشد
.

 

 

 

 

یادداشت بی مناسبت

یادداشت چیستآرت کانون نویسندگان ایران

چیستآرت
یادداشت بی مناسبت:
«نام را نمی توان کشت»
نیما صفار

 

 

 

در بحثی، پرسشی مطرح شد تحت عنوان: “چرا کانون نویسندگان یادمان درگذشتگان را مهم‌تر از پرداختن به قربانیان ِحاضر ِبیان می‌داند؟” به طور مشخص به “گلرخ ایرائی” اشاره شد که به خاطر داستانی منتشر نشده هفت سال حبس گرفته و این سوأْل: “دیگر مرتبطتر از این مورد به نوشتن چیست؟ مسأله از تحدید آزادی بیان گذشته و به تهدید فکر رسیده!” و پاسخ سزاواری را لااقل من نشنیدم. آخرش را اوّل بگویم: بدیهی‌ست در خفقان ِفعلی همین حضور حدّاقلی‌ی کانون را باید قدر نهاد و هوای ته مانده‌ی ذخیره‌ی جامعه‌ی مدنی را داشت. ولی:

اگر بپذیریم برخی جوامع بازتر از مابقی هستند و با حدّاقل‌هایی از ساختار حقیقی و حقوقی می‌توان جوامعی را باز دانست و جوامعی را بسته، ببینیم در جوامع بسته‌ای مثل مال ما چه بر سر موجودی به نام مغز و منبعثاتش می‌آید؟ لبّ مطلب: “فتور و امتناع اندیشه، تخیّل و خلّاقیّت در جوامع بسته، بیشتر از این که نتیجه‌ی مستقیم ِداغ و درفش حکّام باشد، ناشی از تبعات و واکنش‌های “ما”یی‌ست که بناست دوام بیاوریم” یعنی؟ یعنی روشنفکر، کنش‌گر، اهل قلم و اندیشه، هر چه… ناچار می‌شود برای بقا محافظه‌کار شود.

این محافظه‌کاری صرفاً مربوط به خطوط قرمز قدرت نمی‌شود. از نوعی از محافظه‌کاری می‌نویسم که در تمنای یارگیری و مشابهت پروار می‌شود. یعنی؟ تلاش می‌کنیم که محل‌های نزاع را مخفی کنیم یا به تعویق بیاندازیم و یا اصولاً فراموش کنیم. تلاش می‌کنیم “شبیه” شویم؛ چه با هم، چه رفته رفته با چیزی به نام “ّمردم”. پس بی‌پروایی، رک بودن و جستن و ساختن کوچک‌ترین زاویه و محلّ اختلاف و مانور رویش، که اصل ماجرای اندیشه است، هی نامحتمل‌تر می‌شود. در مفاهیم هی تقلیل پیدا می‌کنیم تا کم‌فاصله شویم و بعد، این عادت می‌کنیم، در رفتار و خلق و خو و نمای بیرونی هی شبیه‌تر می‌شویم به بدنه‌ی جامعه تا مقبولیّت و سپر گوشتی بیابیم و … ضمن این که وقتی بابت اظهار نظر باید بیست سال زندان بروی دیگر اندیشه کیلویی چند؟ وقتی شرایط بسته، اندیشه را حتی در حدّ چاره‌جویی لوکس کرده، این مماشات ِلازمه‌ی گروه شدن حتی بالقوّگی‌ش را هم بلاموضوع می‌کند.

حال من به عنوان یک دست به کی‌بورد که هرگز وارد عرصه‌ی رسمی‌ چاپ نشده و نخواهم شد و طبعاً شرایط حضور و عضویّت را هم نخواهم یافت، ضمن احترام به این نهاد می‌پرسم “چرا تولیدات ِقلمی‌ی مورد ِحمایت و اعتنای کانون، تا این حد معمولی و دور از همین اتفاقات رایج فارسی هستند؟” “چرا کانون بیشتر به نکوداشت ِبزرگان ِرفته اشتغال دارد و ترجیح می‌دهد نسل حاضر را ذیل یک روایت پیوسته از آنان رصد کند؟” "چرا تقریباً تمام ِمباحث ِتئوریک ِاین سال‌ها خارج از دایره‌ی کانون شکل گرفته‌اند؟

فکر کنم پاسخ‌ها را تا حدودی در پاراگراف بالا داده‌ام: محافظه‌کاری‌ی ناچار و نیاز به اجماع. ولی بد نیست موذیانه بپرسیم “در یک جامعه‌ی بازتر، آیا کانون می‌توانست با این شاکله، نویسندگی‌ی ایران را نمایندگی کند؟” یا میان نهادهای متعدّد گم می‌شد یا تغییرات بنیادی می‌کرد. دور از انصاف نیست اگر ضریبی از انسداد را به نفع نهادهای جا افتاده‌ی منتقد بدانیم. آن تعهّد فاخر و عامّه‌فهم که در کانون سرلوحه است، البته مقبول بخش عمده‌ی جامعه‌ی روشنفکری‌ی ایران است، ولی این یعنی مثلاً داستانی بنویسی که باب طبع فلان جامعه‌شناس یا فعّال مدنی باشد و طبعاً تجربه‌گری و دیگربودگی در نوشتن تعطیل! کم نبوده‌اند بزرگوارانی با این گرایش در اندیشه و خلق و خو که آن‌ور آب رفته‌اند و به جای آن که از فضای باز بهره ببرند برای تولید و ایجاد، نگرانی و اندوه ِاختناق این‌ور را دائم بازگو می‌کنند. البته این بازگویی کم لازم نیست ولی “چرا آنجا که امکانش هست هم کار ایجابی نمی‌کنند؟” شاید چون وقتی در تقابل و مواجهه با چیزی تعریف می‌شوی از وجوهی شباهت به آن پیدا می‌کنی و در فقدان ِآن خصم، می‌مانی چه‌کار کنی؟

در باب ِشباهت همین بس که تئوری توطئه، باور به دست‌های پشت پرده و یکی دانستن سوئیس و کره شمالی و حتی بهتر دانستن دوّمی بین جوانان ِچپ ِامروزی بیداد می‌کند… طبعاً آن‌قدر ساده‌لوح نیستم که آرزو کنم کانون آن جایگاه دهه پنجاه که بخش عمده‌ای از اهل قلم و روشنفکری‌ی ایران را نمایندگی می‌کرد، بیابد. ولی اجازه بدهید باور داشته باشم که اگر بخواهند، می‌توانند خیلی بهتر از این باشند.
کاش به جای این، نامه می‌نوشتم. امان از بی‌آدرسی!

 

پی‌نوشت چیستآرت:
نیما صفار، صبح فردا، ۳۱ تیرماه، ساعت ۹ صبح در شعبه‌ی سوم دادگاه تجدیدنظر گرگان، حکم خود را می‌شنود.