نامههای بینام

# نامۀ شمارۀ بیستودو
باده خور، غم مخور و پند مقلد منيوش
اعتبار سخن عام چه خواهد بودن
«هوالبصیر»
سلام بهدین جان
قبل از هر چیز ببخش که بیاطلاعت این نامه را سرگشاده میکنم. آنقدر دلم پر بود که خواستم حرفهایم را بلند بلند بگویم. نه که از گوشهایت نشنیدگی دیده باشم یا که شانههایت را برای تحمل گونیگونی غُرهایم کمتوان یافته باشم؛ نه، تو که شنواترین همراهم بودی و استوارترینم. گفتم شاید این حرفها لبهایی را بجنباند یا لااقل دلهایی را بلرزاند. راستش دلم از چشم مردم پر است. چه چشمهای روی کلههاشان، چه چشمهای توی کلههاشان. راست است که عقل به چشم است؛ معتبرترین سند هر فرد و اساسیترین مادۀ اندیشۀ او آنچه به چشم خود (چه رویی، چه تویی) میبیند است.
شاید امروز با رونق شبکههای اجتماعی و به لطف باجگیران فناوری حتی محرومترین اقشار جامعه (با فرض دسترسی به امکانات مذکور) نیز به تازهترین رویدادهای دنیا دسترسی داشته باشند اما هنوز هم شبکههای تلویزیونی (چه زمینی و چه ماهوارهای) معتبرترین مرجع عامۀ مردم و اگر بهکسی برنخورد خواصنماها بهشمار میآید. جعبهای که چشمها را به فرمانبرداری وادار میکند. شاید بگویی سینما که زودتر چشمها را تسخیر کرد ولی اگرچه حال سینما هم این روزها خوب نیست ولی خودت هم میدانی حساب این دو برادر ناتنی از روز اول سوا بود. برای دیدن آن یکی باید مناسکی را اجرا کرد تا بتوان به حریمش پا نهاد و به حکایتهایش گوش سپرد اما این یکی مثل مهمانسرخانهای که بچهاش را روی پایش خوابانده و زیر لب زمزمه میکند «لالا لالا گوساله، مهمون یکی دو ساله» بساط نقالیاش را توی شخصیترین مکان خانههامان پهن کرده و مدام حرف میزند؛ حتی وقتی نباشیم، مبادا دزد فکر کند کسی در خانه نیست.
راستش من یکی شانس آوردم و سالها زندگی خوابگاهی، مرا بیرغبت به تلویزیون بارآورد ولی این یک ساله که خانه بودم و جعبۀ جادویی مدام توی فضا ورد میپراکند خیلی چیزها برایم هویدا شد. دیدم آدمهایی که دستکم تلاششان را برای رسیدن به آنچه فکر میکردم حقشان است، میستودم، چطور به کارهای بیارزش و سخیف رضا میدهند. چطور سادهلوحانهترین ترفندها را برای پر کردن زمان برنامه و ذهن مخاطب بهکار میبرند و چه بادبهغبغبانداخته متانت بهخرج میدهند. نسخهبرداریهای ناقصشان را خاضعانه ابداع میکنند و خطاهایشان را ناصحانه فریاد میزنند. بدتر از آن اینکه... [گوشت را بیاور جلو، بگذار آرام بگویم فقط خودمان بشنویم] مردم هم برایشان کف میزنند، هورا میکشند و میخواهند مثلشان باشند.
راستش من به مردم خسته و مشوش جامعهام خرده نمیگیرم که نمیخوانند. حتیالمقدور طالبند بشنوند و چه راحتالحلقومتر اگر ببینند. حق دارند همین چند ساعتی را که میخواهند گریز از چهاردیواریهاشان را خیال کنند کلههاشان را بچسبانند به شهرفرنگ. انتظار نداری که در اوقات فراغت، فلان فیلمِ فلان کارگردان بلوک شرقی را ببینند یا بهمان رسالۀ بهمان فیلسوف قارهای را بخوانند. اسم نبردم که باز توی سرم نکوبی اسم حفظ کردن هنر نیست. بهنظرت آدم حق ندارند حتی اگر قرار است دروغ بشنود، زیبا بشنود. رندانه و نهعوامفریبانه بشنود؟ دوست ندارم توطئۀ حماقتپروری را پس کاهلی تولیدکنندگان این برنامهها بیانگارم. خوش ندارم سنگ محک عامۀ جامعهام اینقدر خفیف باشد. روا نیست گوهرهای گرانقدر مردممان به دست ناشی گوهریهای اسکناسشناس بیافتد. کاش فقط این بود، امروز تلویزیون از سویی برای قشر کثیر کمدرآمد، زندگی افراد موفق را در خانههای مجلل نشان میدهد و از سوی دیگر برای قلیل اقشار مرفه، خانوادههای معمولی اما سعادتمند را به رخ میکشد. همه فکر میکنند بقیه در شرایط مساعدی زندگی میکنند و تنها او و همکیشانش راه را بهخطا رفتهاند. امروز تلویزیون بجای رسالتش بهعنوان رسانهای که ادعای برابری طبقاتی در دسترسی به حقایق را در خاطرات کهنۀ خود فریاد میزند راه کجآموزی و سفلهپروری پیش گرفته است. تلویزیون پیامبری شده که پیروانش را به ندیدن و نشنیدن و نیاندیشیدن فرامیخواند و حقیقت را تنها در کذبوحیهای خویش خلاصه میداند.
هه، یک لحظه صبر کن؛ فکر کنم این حرفها را قبلا جاهایی خواندهام اما تا امروز اینطور با اطمینان بهزبان نیاورده بودمشان. چه کنیم، تا خودمان بهچشم نبینیم باورمان نمیشود که. حوصلهات را بیشتر سر نمیبرم و ذهنت را مشوش نمیکنم. میدانم این روزها حسابی مشغول رمانت هستی برای همین بود که چند وقت اخیر دیربهدیر هنایت کردهام (عجب بهانۀ خوبی).
به یاد روزهای خوب و به امید روزهای بهتر
سالار
چهارده مرداد یکهزاروسیصدونودوپنج
پ.ن. راستی، به باشگاه ربعقرنیها خوشآمدی.