بیانیه تحریم جشنواره سیاسی

تحریم جشنواره سیاسی

چیستآرت
بیانیه:  تحریم جشنوارههای سیاسی
«درد، نام خانوادگی ماست»

 

چیستآرت فجایع انسانی اخیر، جان باختن 176 قربانی شلیک به هواپیمای مسافربری، ارتحال بیش از 50 تن از هم‌وطنان‌مان را حین تشییع جنازه‌ی سردار قاسم سلیمانی در کرمان و هدف گلوله قرار گرفتن صدها تن از رشیدترین جوانان‌مان در جریان سرکوب اعتراضات آبان را به خانواده‌ی بزرگ ایران تسلیت عرض می‌کند.

دولت در ادامه‌ی سرکوب‌های آبان‌ماه، به تصفیه‌ی گسترده‌ی فرهنگی روی آورده که طی آن اعضای اصلی کانون نویسندگان ایران، روزنامه‌نگاران فرهنگی و ده‌ها تن از هنرمندان و اصحاب اندیشه بازداشت، محکوم و بعضاً ربوده شده‌لند.

بی‌توجهی تریبون‌های دولتی به این تهاجم فرهنگی سبب شد، بسیاری از هنرمندان به تحریم جشنواره‌ی فجر،به عنوان مهم‌ترین رویداد هنری کشور، روی بیاورند که البته واکنش‌های متفاوتی به دنبال داشت.

چیستآرت، به عنوان یک گروه مستقل با شعارِ «در سوگِ ملت به سورِ دولت نمی‌نشینیم» از جشنواره‌ی فجر، به عنوان نمادِ بی‌توجهی هنرِ دولتی به وقایعِ نگران‌کننده‌ی جامعه، برائت جسته، و از تحریم آن حمایت می‌کند.

شایان ذکر است چیستآرت بنا به حیطه‌ی فعالیت خود در علوم انسانی، هم‌چنان گفت‌وگو را روشن‌گر دانسته و از موافقین و مخالفین دعوت به ایراد اندیشه می‌کند.

باشد که روشنی باشیم.

 

یادداشت ادبی: پاییزه‌ی کتاب در خزان پدرسالار

واکنش هنزمندان به اعتراضات اخیر

 

چیستآرت
یادداشت ادبی:
پاییزه‌ی کتاب در خزان پدرسالار

بهدین اروند

 

در پاییزی که هنوز حکم نیما صفار، بکتاش آبتین، رضا خندان مهابادی و کیوان باژن نشکسته، در‌حالی‌که کانون نویسندگان ایران برگزاری یادمان دادخواهانه‌ی بیست‌ویکمین سالگرد‌ محمد مختاری و محمدجعفر پوینده را برای ۱۶ آذر تدارک می‌دید، به‌ناگاه موج گرانیِ بنزین و تحولاتِ اخیر همه‌چیز را از رصد خارج کرد؛ اعتراضات به خیابان کشیده، اینترنت از سوی شورای امنیت کشور قطع شد؛ پروپاگاندایِ رسانه‌های داخلی پا گرفت و مسئولین یک‌صدا [به‌جز نماینده‌ی بوکان که از عضویت مجلس شورای اسلامی استعفاء داد!] مردم و دست‌کم ۱۵۰ شهیدِ این چندروزه را «اشرار» خواندند. اتفاقی که سبب شد بسیاری نهادها و چهره‌های ادبی هم‌صدا با مردم، به مساله‌ای که صرفاً اقتصادی می‌نمود ولی به سرکوبی غیرانسانی و ادبیاتی تحقیرآمیز و تهدیدناک انجامید، واکنش نشان دهند.

اعتراضات ۹۸

کانون نویسندگان ایران در ۲۹ آبان با انتشارِ بیانیه‌ای از برچسب‌هایی چون «اخلال‌گر»، «وابسته به بیگانه» و «مخلِّ امنیت ملی» برائت جسته، اعلام کرد: «کانون نویسندگان ایران مقابله‌ی خشونت‌بار با آزادی بیان مردم را محکوم می‌کند و خواهان رهاییِ همه‌ی بازداشت‌شده‌گان اعتراض‌های اخیر است و هشدار می‌دهد: حاکمان به‌جای تحقیر، تهدید و سرکوب معترضانی که جز فریاد سلاحی ندارند، به حق آزادی بیان آن‌ها تمکین کرده، نیروهای امنیتی و انتظامی را با آلات و ادوات سرکوب‌گری‌شان از خیابان‌ها جمع و به مردم فرصت اعتراض و بیان خواسته‌هایشان را بدهند.»

اعتراضات ۹۸

نیما صفار در گفت‌وگو با چیستآرت گفت: « باید فروتنانه بپذیریم که پیشاهنگ حوادث نیستیم اما شهادت ما کارگر می‌افتد اگر گواه بمانیم … این کاری ست که از کلمات بر می‌آید.» جهانگیر هدایت، مدیر بنیاد صادق هدایت نیز در مصاحبه با رادیو فردا گفت: «به‌طور کلی جوی عصبی و ناراحت‌کننده‌ مردم را فرا گرفته … اصولا ایرانیان مردمی نیستند که خواسته‌های نامعقول داشته‌ باشند.» انوشه منادی در گفت‌وگو با رادیو گفت: «این حرکتی‌ست که اجباراً جلو می‌رود، چه بخواهیم چه نخواهیم … مردم دارند خیابان را کشف می‌کنند، دارند یاد می‌گیرند به خیابان بیایند و به طریق مسالمت‌آمیز مطالبات‌شان را مطرح کنند.» حافظ موسوی نیز در توصیف تحولاتِ اخیر گفت: «انفجار خشم مردمی‌ست که مطالبات‌شان سال‌های سال نادیده گرفته شده» و مسئولین حکومتی را مسببِ این انفجار و خشونت افسارگسیخته دانست.

اعتراضات ۹۸

بودند -هم- بیانه‌های ادبی بلندبالایی که فارغ از جریان مردمی اخیر دم از خسارات حراج پاییزه‌شان زدند. بودند نویسندگانی که در خلال اعتراضات به سفره‌ی کارگاه ادبی‌شان پرداختند. بودند جرایدی که شرافت قلم خود عیان‌کرده، یادآوری‌مان کردند صحنه‌ی تئاتر باید خیابان باشد.

اعتراضات ۹۸

ما می‌بخشیم؛ اما فراموش نه.

 

دروغ می گویم پس هستم

چیستآرت
جستار ادبی

«دروغ می گویم پس هستم»
هادی سالارورزی

 

 

«هوالراوی»

گویند لوحی ست در اعماقِ زمان و مکان، منقوش به رازِ هستی. آنکه خواند خدا شد.
-تراز الابراز

 

 

سه.

تقلید را نکوهیدن نفیِ زندگی است. حرکت، بارزه‌ی اساسیِ هستی، همانقدر حاملِ تغییر است که آبستنِ تکرار. اتم تا کیهان چنان مکررند که می‌کوشیم در چند علامت خلاصه‌شان کنیم. هیچ بدیعی هم بی‌تقلید ممکن نیست. خوب که بنگری با پیشینیان‌مان هم‌پیاله‌ایم. تا چشم بینا ست، انسان درسش را از همه برتر است؛ ما پا از تقلیدِ خود فراتر گذاشته، به محاکاتِ زندگی رسیده‌ایم.

 

دو.

در بازیِ هستی، قدرت سودای همگان است. ریز و درشت هر که را دیدم، تا توانست زور زد مرکزِ عالم باشد. هر که هم پرگارش را گشادتر دوراند بازی‌ش وسیع‌تر شد. لابه‌لای تاروپودِ قالیِ بزرگِ هستی، گرهِ ما موجوداتِ زنده‌ی کره‌ی زمین را رسمی دیرینه است. «برای قدرتِ بیشتر خودت را بزرگ‌تر نشان بده.» و تکیه بر “نشان دادن” است. فریبی کارا. انسان که نه بال داشت، نه چنگال، نه زور، از هر پرنده پری، از هر شکارچی سلاحی و از هر عنصر نیرویی عاریه گرفت. چنان که اشرفِ مخلوقات شد؛ کلاغی با پرهای رنگی!

 

یک.

دروغ فی‌ذاته بد نیست. همه‌چیز خنثی است و در بستر و رابطه‌ی مستقیم با سود و زیانِ متصورِ ما تعیین می‌شود. ما که کذابِ اعظمیم همه‌چیز را از روزی که روی دوپا ایستادیم شروع کردیم و دو دستِ پرمفصل ماند و هرآنچه امروز می‌بینید. زبان هم دروغی بیش نیست و لغویانِ شرق و غرب جز پیگیری خویشاوندی و نسب‌شناسی، طرفی از علت برنبستند. اما اگر این دروغ نبود کماکان روی درخت‌ها موز می‌خوردیم و شپش از سر هم می‌جستیم.

توی باغِ ارم، دورِ حوضِ ماهی، پاتوق‌مان بود. سرخوشی جوانی عادتی کهنه را بیدار کرد و قصه‌ی پسِ دیگر دسته‌های پیرامونِ حوض را فرد به فرد، دسته به دسته گمانه زدم. عجیب روزم بود و به آخر نرسیده اولی نشانه‌ای عیان کرد در تصدیق. و بعدی و بعدی و بعدی. دوستان خیال کردند می‌شناسمشان که چنین دقیق خال زده‌ام. راستش می‌شناختم ولی نه به شخص، به کل. به قصه‌ی پشتِ چهره‌ها. قصه‌ی آدم‌ها.

قصه را با سه کتاب شناختم. از بختِ خوش هرکدام صدها قصه داشت. “داستان باستان”، خلاصه‌ی منثور و سلیسِ شاهنامه و “گزیده‌ای کوتاه از هزارویک شب”، را مادرم آنقدر ورق زد که شیرازه‌اش را میخ کوبیدیم وا نرود. عمه‌ی آن زمان دانشجویم هم هربار از “فردوسی” برمی‌گشت یکی از مجلدات “قصه‌های من و بابام” را تحفه می‌آورد. شاید می‌خواستند خوابم کنند ولی من بیدار شدم.

اگر بپرسی‌ام زندگی را در یک کلمه خلاصه کن بی‌درنگ خواهم گفت: «قصه!» البت یادم نرفته آرایشگری را دیده‌ام که از کنارِ درختی می‌گذشت و می‌اندیشید: «اون بالاش باس کوتاه بشه. دورش رو هم یه کم براش سفید می‌کنم. این پایینش هم تیغ بخوره که دیگه محشره!» پس مکث می‌کنم از خودم می‌پرسم: «راستی! زندگی شبیه قصه ست یا قصه‌ها شبیه زندگی‌ن؟» می‌دانم وقتی دو چیز شبیه‌ند، این و آن ندارد ولی شما هم از خاصیتِ تقدم و تاخر آگاهید. شکی نیست که زندگی بر قصه مقدم است اما سودای ساختن زندگی‌هایی که در قصه‌ها شنیده‌ایم، که اخیرا بیشتر می‌بینیم، چه؟

از بیرون که به قصه نگاه کنی شبیهِ زندگی‌ای مینیاتوری ست؛ چیزی نظیرِ کلبه‌ای در حبابی شیشه‌ای روی طاقچه‌ی اتاق که وقتی تکانش می‌دهی برای چند لحظه چراغ‌هایش روشن می‌شود، بخار از دودکشش بیرون می‌زند و برف بر شیروانی‌ش می‌بارد. آنی بعد همه چیز در دامِ خاموشی است اما حباب، در خیال دخترک روشن است. قصه محاکاتِ زندگی است. اما باید ویژگی‌ی بنیادی داشته باشد که اینقدر پذیرفتنی، دلگرم‌کننده و خواستنی است.

ماجرایی آکادمیک، شما بخوانید جر و بحث با استاد و افتادنِ “نقدِ ادبیِ ۱″، باعث شد ابتدای کتابِ درسِ مذکور را چندین بار دوره کنم. فصولِ اولش بیرون انداختنِ شاعران توسط افلاطون از آرمان‌شهرش بود و بعد پناه دادن ارسطو به آنها [آن زمان ادبیات تماما شعر بود و بس]. افلاطون بزرگترین دعوی‌ای که می‌شد را بر شاعران اقامه کرد: «کار شما تقلید از زندگی است و زندگیِ پیشِ چشمِ ما خود سایه‌ای از زندگی مثالی. پس آنچه شاعران می‌سرایند تقلید از تقلید است و دوبار دونِ حقیقت.» اما ارسطو، تمایزِ تاریخ که آنچه شد است با شعر که مثال تخیل و جهانِ ممکنات می‌داند‌ را مطرح کرده، فریاد برمی‌آورد: «غیرممکنِ محتمل پذریفته‌تر از ممکنِ غیرمحتمل است.»

حاشا که قصه بر دروغ استوار است اما مگر آسیای زندگی بر کدام آسه می‌گردد؟ پس فریبی در آستین هست؛ دُمِ قصه را پی بگیری به خبر می‌رسی. قصه ذات باورپذیری را در دل نهفته دارد. چه دروغ‌ها باور کردیم و چه راست‌ها کذب پنداشتیم! شاهد همین چهل‌ساله! بی‌شک، روز ازل، اسلوبِ قصه را از چاه زندگی بیرون کشیده‌اند اما امروز او ست که زندگی را به قضاوت نشسته. درست و نادرست ما تقلید کج و راست قصه‌ها ست. شجاعت مهر تائید اودین برای دخول به والهالا شد، اخلاق از قصص انبیا به ارث رسید و رویای آرمان‌شهر رفت توی کتاب‌های قانون.

پا فراتر می‌گذارم می‌گویم انسان بر گرده‌ی قصه راه می‌پیماید. ما به مقایسه می‌فهمیم و هر ترازو را میزانی است. تلاطمِ بی‌وقفه‌ی زندگی و خرده آگاهی ناقص ما از سازوکار هستی، ناچارمان کرده برای مصداق قصه‌تراشی کنیم و حفره‌ی خالی بین روی‌دادها را ملات بریزیم. وقایع، نقاطِ تلاقیِ قصه‌های زندگی‌ند؛ اوج روند. حین وقایع خودِ حقیقی نمایان، حدود مشخص و برنده معین می‌شود. حاشا که بدون وقایع پس‌وپیشی نیست. اما راویِ واقعه [چه برای خود، چه برای دیگران] نسخه‌های پیشین را مچاله کرده، آنچه می‌شد باشد را قصه می‌کند، آنقدر که مغروق دریای خویش می‌شود.

شاید راست را غایتی نباشد اما دروغ در پی سود است. قصه هم با سودای هم‌رایی، توهم صدق، پا به میدان می‌گذارد. قرن‌ها ست، از مادر که اُمّ المذاهب است تا سردمداران قدرت، این برساخته‌ی همواره مدرن را [به سبب ارتباط مستقیم با تخیل که پیش‌راننده است نسبت به منطق که واپسگرا ست] واسطه‌ی تپاندن باور مطلوبشان در اذهان کرده، تا تخیل می‌دید کوه مبالغه را درنوردیدند. کاش دنیا قصه‌ای بود تا در آن خائنین مقهور دست روزگار می‌شدند و راست‌پیمانان اجر خود از هستی می‌ستاندند. اما زندگی ثابت کرده دنیا بهشت سفاکان است. آن‌ها در آغوش امن تاریخ محفوظند و مهرورزان را غایت فراموشی است. حیف افلاطون نماند تا ببیند آرمان‌شهرش تنها در قصه‌ها میسر است.

 

آخر.

امشب خوابی غریب خواهم دید. در دلِ هزارتویی بی‌دیوار، سرگردان به مغاکی می‌رسم از هیچ. با هرگام پیش‌م بود می‌شود و پس‌م نابود. به دالانی درمی‌شوم از قندیل‌های نمکین. آنقدر می‌پیمایم که دیواره‌های موازی‌ش به هم می‌رسند. رگ در پی و استخوان در پوست می‌خراشم و از سوراخِ سوزنی خارج می‌شوم. برابرم، در میان حلقه‌ای آتشین، کتابی عظیم نشسته. کسان دورش می‌رقصند و هلهله سرمی‌دهند. بسیارانی چون من، مدام، از سوراخ‌ها بیرون آمده، سینه‌دران به سویش می‌شتابند. خواهم دید ولی باور نه. همه من‌ند؛ نه فقط خودِ سه و دوازده و بیست‌ویک ساله‌ام یا کسانی که شاید می‌توانستم باشم، بلکه حتی آنهایی که به‌ظاهر هیچ شباهتی با من ندارند.

ناگهان کتاب گشوده می‌شود و صدایی رسا پژواک به دل کاواک می‌افکند. نخست غریو نفس‌ها را خاموش می‌کند. «من قصه‌ام. مادرم زندگی ست و آنچه می‌زایم انسان. بلندای قاف تا ژرفای بیست‌هزار فرسنگی دریا را تحت سیطره دارم. نبض زمانم که بی‌من پس و پیشی نیست و زندگی، ملغمه‌ای بی‌معنا. منم شاغول دوزخ و فردوس؛ راستی‌آزمای کج‌پندار. مفسرِ افضلِ دیده‌ها و شنیده‌ها و دبیرِ اعظمِ گفته‌ها و اندیشه‌ها. تثلیث کهنگی، دوست است و شراب است و قصه! من اربابِ …» که یکی از من‌ها کتاب را با لگد می‌بندد و می‌گوید: «من اربابِ خویشم.»

داستان ماه: بقیه شم همینه

داستان ماه چیستآرت

چیستآرت
رصد داستان:

«بقیه شم همینه»
سارا سعیدی

 

 

 

گربه‌های ماسوله جزء پرنده‌هاشون به حساب می‌آن؛ نه فقط واسه حالت پشت‌بوم‌ها و دیوارهاشون. گنجشک‌ها و کفترا هم خیلی دور نمی‌شن. شهریور ۱۳۸۸ با هواپیما رفتم ماسوله. از گرگان به ماسوله هیچ هواپیمایی پرواز نداره. از طرفی خیلی ستمه این مسیر رو توی هواپیما باشی. اوّلش با هواپیما تا تهران رفتم. از اونجا با یه سواری خطّی زرد رنگ تا ماسوله، تیکّه تیکّه، پیاده‌سوار، کرج، چالوس و… اگه از گرگان مستقیم می‌رفتم بهتر یادم می‌اومد چون هم چند بار این مسیر رو همین‌طوری رفته بودم هم این‌که همیشه به ماسوله از گرگان به بابل و بابلسر و مشخصّه که مازندران نیست. همیشه همین‌طوره. به هر حال مث بقیه، اسم شهرها و جاهاشون رو فقط پشت سر هم می‌شه حفظ کرد: بابل بابلسر

چند سال قبل با رفیقم رفته بودم ماسوله؛ برای بار اوّل. این‌دفعه از تهران می‌رفتم. رفیقم توی تصادف جاده‌ای مرده بود. قبل از مردنش سکته کرده بود، چون به قول معروف حتی از دماغش هم خون نیومد.

تو دوران دانشجویی سالن اجتماعات دانشکده‌ی علوم انسانی رو واسه یک ساعت اجاره کردیم واسه شلیک به اون. یه اجرا بود در مورد اشاره‌ی برجسته به خشونت نرم. نفر سوّم که شلیک کرد بلافاصله بعد از تیراندازیش پشیمون شد. گریه می‌کرد و داد می‌کشید و خودش رو می‌کوبید. می‌خواس تفنگ رو از من بگیره به خودش شلیک کنه. عجب جریانی…! می‌گفت سر تفنگ رو گرفته بوده پایین که فقط یه تیر در کنه خورده بوده به شصت پای رفیقم… مگه شصت آدمیزاد چقدر خون داره؟

مراسم تشییع جنازه‌ی بی‌سروصدای رفیقم تموم شده. دم در خونه‌شون به برادرش تسلیت گفتم. تازه از عسلویه اومده بود، اونجا کار می‌کنه، گفت بیشتر برم تهران. گفتم باشه. دم گوشم گفت: “پی‌گیر کار محسن باش” زد پشتم. از ما هفت‌هشت سال بزرگ‌تر بود. از فومن تا ماسوله تمام مسیر دلم می‌خواست یک‌هو به گوشی‌م زنگ بزنه و یکی از اون شیشکی‌های دوتایی‌مون رو ول بده.

آشغال عوضی/ چند بار موبایل رو خاموش کردم. هر دقیقه نگاه کردن بهش کلافه‌کننده بود. یکی دو بار رفتم توی منوی دفترچه تلفن و از اونجا روی محسن خره. چندتا بوق خورد. پیغام‌گیرش صدای شیشکی بود مثل پیغام‌گیر من. دوتایی واسه هم بسته بودیم. شب بود رسیدم ماسوله. رفتم سراغ همون قهوه‌خونه و قلیانی که با محسن رفته بودم. یه آهنگ قدیمی هم از یه زن ۴۰-۴۵ ساله بلوتوث کردیم. هنوز دارمش. می‌گفت با پخاله‌ی چای فال می‌گیره. محسن به زنه گفته بود این ماسوله سلمونی نداره؟ زنه خندیده بوده و گفته نه. دومادا رو می‌برن فومن، بقیه هم همین‌جا. یه چاقوی قدیمی دسته چوبی از جیب پیرهنش درآورد گفت هم من می‌تونم هم بابام. دستش می‌لرزه امّا موقع اصلاح معرکه‌س. محسن واسه روده‌کشی گفت مث رفیقم که جز موقع آواز لکنت داره. زنه تازه متوجّه من شد. من اصلاً لکنت نداشتم. دهنت سرویس محسن. ترجیح می‌دم تو بزنی.

زنه و محسن رفتن توی اتاقک و از اونجا از یه راهرو کوتاه زیر همون اتاقک غیب شدن. دهنت سرویس محسن.
یک ساعتی بازارچه رو دور زدم. مغازه‌دارا کم‌کم می‌بستن. دفعه پیش محسن از این مغازه‌ها یک چاقوی چندکاره‌ی مسافرتی و یه کیلو شیرینی مخصوص خرید، من یه کیف دستی یک کیلو از همون. اون چاقو رو داد به من و من کیف دستی رو به اون. شیرینی‌هامونو عین هم گرفته بودیم؛ واسه یادگاری از سفر ماسوله. تهران بعد تشییع جنازه چاقوش رو دادم به باباش. گفتم واسه ماسوله‌س، محسن بهم داده بود. رفت از توی اتاق ساک دستی رو درآورد چاقو رو گذاشت توش دوباره برگردوند بهم. هردوشون مث گاو باهامن. عجب پوست‌کلفتی‌ام من!

پلکان ماسوله همون ماسوله‌س. چندتا گوسفند و بز می‌رن بالا. کسی همراهشون نیست. زنه اومد جلو، همون نیست، یا پیرتر شده یا به خاطر تعریفای محسن بود. به سختی حرف می‌زد. موقع حرف زدن زبونش می‌گرفت. یه املت، اوّل چای دارچین بعد قلیون، هر چی بود، همون دوسیب. وقتی رفت فکر کردم کاش آش می‌خواستم. زیاد گرسنه نبودم. ماسوله‌ای‌ها در اصل یهودین. الآن که مسجدشون شبیه مال ماست هم ظاهرش مشکوک می‌زنه. مال جنگ جهانی دوّمه. اگه محسن بود می‌گفت اینا که بز نیستن، دسته‌های چاقوی زنجانی سلمانین. روشون شاخ گوزنه؛ مث جنگلای گلستان. دلم عجیب واسه‌ش تنگ شده. از حالا تا هر قدر دیگه زنده بمونم، نمی‌شه دیدش. زنه با املت داره می‌آد. از ماهی‌تابه‌ش بخار بلند می‌شه می‌ره روی آستینش. عمد داره که ساقش رو نشونم بده. جوجه‌های زرد ماشینی از دستاش بدون ترس می‌ریزن.

 

 

از این همه دریچه

سقوط ایکاروس چیستارت

چیستآرت
جستار ادبی:

«از این همه دریچه»
بهدین اروند

 

 

 

 

زندگی به من آموخته که کمال در هر فن، نوعی دیدگاه و جهان‌بینی به صاحبِ فن می‌بخشد؛ نجارانِ بسیاری را دیده‌ام که دنیا را درختی زنده می‌پندارند و ما را “موریانه‌ای در میانِ تنه‌ای پوک که خواب می‌بینیم خدا مرده است”. از پیرزنان بسیاری شنیده‌ام که:

-این دوکِ نخ‌ریسی برای چرخیدن به دستانِ من نیازمند است؛ این دنیا نیز برای چرخیدن به دستانِ کسی.
با رانندگانِ بسیاری دم‌خور بوده‌ام که تمامِ هستی‌شان را راهی دانسته‌اند که باید تا ته‌اش رفت؛ با ‌عیّاشانِ اگزیستان، کارگرانِ جبرگرا و شاعرانی که معتقد بوده‌اَند:« از عالمِ معنی تنها الف‌ای بیرون تاخته»

من از میان این همه “دریچه” که رو به چشم‌اندازِ “هستی” باز‌ است، “ادبیات” را انتخاب کرده‌ام و آنچه فرازبانِ زندگی‌ام از دریچه‌ی ادبیات دیده‌ام به یک “استعاره” شبیه بوده؛ به تشبیه عظیمی که از فرط و شدت، چنان به معنی نزدیک است که همان‌قدر دور. بارها شعف و یاسِ توامانِ زندگی را، هنر را و ادبیات را دریافته‌ام تا آموخته باشم چقدر مُرده‌ام، پرتم، نادانم.

در عُنفوانِ جوانی[چنان که افتد و دانی] یقین داشتم این زندگی سرّی، معنایی، ماجرایی دارد؛ عاشق بودم، کاه در دهانم مزه‌‌ی قند داشت. خودم را قهرمانِ ماجرا می‌دانستم و همین توهم باعث شد در عبور از خیابان سرم را برنگردانم دلم قرص باشد که قرار نیست قهرمان داستان، الله‌ بختکی، وسط خیابان، توی یک تصادفِ آبکی بمیرد؛ عجیب اینکه یک ماشین هم به من نزد.

خیال می‌کردم همین‌که در تمام کیهان عاشق کسی باشی به خودیِ خود آن‌قدر معجزه هست که روزگار زورش نرسد پای رقیبی را بیاورد وسط؛ “عشق” را آن‌قدر ناب می‌دانستم که نمی‌شکست، خُرد نداشت، تقسیم نمی‌گرفت، تفسیر نمی‌پذیرفت. گمان می‌کردم بدون وجود خدا، پایان تمام قصه‌ها باز است و به قولِ کورت‌ونه‌گات:«ما هیچ‌گاه نخواهیم فهمید خبر خوب کدام است، خبر بد کدام». گمان می‌کردم آدم‌ها یک‌روز بزرگ می‌شوند. شرط می بستم گابریل‌گارسیامارکز، هم‌او که گفته بود:« پیری بیماری زشتی‌ست، باید به موقع از آن پیشگیری کرد»، قبل از ورود به دوران زشتِ فراموشی، قصه‌ی یک قصه‌گوی سیاسی را با خودکشی ببندد. انتظار داشتم –شاید هم برای اثبات غرورِ خودم نیاز داشتم- مانند به همینگوی وداعی با اسلحه داشته باشد، بلکه یک انقلابی که توی دوران صلح، میان رختخوابِ پیری، کپک می‌زند نباشد.

اما واقعیت با این روایت فرق داشت: در واقعیت پاهای گنده و نتراشیده‌ای داشتم که پای معشوقه‌ام را موقع بوسیدن لگد می‌کردند؛ در واقعیت، خداوند راویِ دانای کل بود که به هیچ مخاطبی، پای هیچ صحنه‌ای هیچ توضیحی نمی‌داد. اگر در قصه‌ها بایستی معشوقه‌ی زندانی را از چنگال اژدها نجات می‌دادی، در شهرستانِ ما یک شیرِ سنگی بود که از سرِ ذوقِ سرشارِ مجسمه‌ساز، همه‌ی ظرافت‌هاش، من‌جمله سوراخِ ماتحتِ زیرِ دمِ مبارک تعبیه شده بود؛ در واقعیت، عشاق نامه‌های خود را در سوراخِ مذبور گذاشته و معشوقه‌های گرامی آن را از دهانِ شیرِ عزیز، می‌گرفتند.

یک‌روز، در عین واقعیت ،وسط خیابان، دیدم کامله‌زنی رو به زنی دیگر با حسرتی منّت‌بار می‌گفت: «جوون کجا بود؟ وقتی زنش شدم رگ دستاش این هوا باد داشت» و من دیدم رگ‌ها، رگ‌های کبود چطور خزیده‌اند لای انگشت‌هام پیچ و تاب خورده‌اند. ترسیدم. ترسیدم از پیری، از فراموشی. معشوقه‌ام را از لای دست‌هام کشیدند بیرون و دیدم جز در داستان، هیچ غلطی نمی‌توانم بخورم. ترسیدم. یک سنگ پراندم پرنده‌ای افتاد و واقعا مرد. یک قورباغه واقعا مرد. یک لانه‌ی پرستو خالی ماند. این هم از شوخی‌های روزگار بود که مارکز چنان شیره‌ی زندگی را تا ته مکید که فراموشی گرفت؛ درست عین اهالیِ دهکده‌ی ماکوندو.

بعدترک، گنده‌گوزانه، مست از غرورِ نوجوانی و تحت تاثیر سبیل‌های نیچه، “شرافت” را بر “ثواب” ترجیح دادم و [با غروری پرت] اعتراف کردم که ادبیات، به کسانی می‌پردازد که هم از گلوله‌ی اول جان سالم به در برده‌اند هم از مرگ توی رختواب. قهرمان تراشیدم؛ بزرگ و بزرگ‌تر. چنان بزرگ که در نهایت کسی را حریف ندید و به جان خود افتاد… و چه کسی نمی‌داند کمالِ هر قهرمان در سقوط است؟ جمشید را به خاطر بیاورید؛ “سیاست” نمونه‌های معاصرش را، درست سرِ بزنگاه قدرت، بلعید و رید؛ “اعتیاد” پهوان‌ها را مچاله کرد؛ غمِ “نان” شاعرها را سوا کرد و در نهایت همه‌ی سوپراستارها لخت کردند جیغ کشیدند چندش شدند.

اینجا، همین‌زمستان، ایمان داشتم که هستی نسبت به بنی‌آدم بی‌اعتناست و همین بشر را دق‌مرگ می‌کند. بارها خودم را با این استعاره می‌فریفتم که “هستی”، تراژدی عظیمی‌ست که آغاز و انتهایش –هم‌زمان- در حال گسترش و محوشدنی توامان‌اند: جزر و مدّی که حقایق را می‌پوشاند و در هر پیش‌روی و عقب‌نشینی، نمایی تازه از ماجرا منعکس می‌کند [ و چه تراژدی‌ای بزرگ‌تر از شک به قهرمانانِ پیشین؟!]. به خود یادآوری می‌کردم این ذات قهرمان است که سقوط کند. روز، بی‌اعتنا، شب می‌شود، فصل‌ها می‌گردند و حسنک خیارش را می‌کارد.

اما این‌ها کم‌اند؛ هیچ‌اند. اینکه می‌شکفیم، بار می‌دهیم، به هذیان می‌افتیم و در خود فرو می‌نشینیم دوباره از میان اندیشه‌ای می‌شکفیم، بار می‌دهیم، به هذیان می‌افتیم و الخ. اگر همه‌ی رویاها از یک الگو پیروی می‌کنند، اگر تمام اسطوره بر یک مبنای مشترک شکل می‌گیرند، اگرهمه‌ی قصه‌ها و افسون‌ها عناصر یکسانی دارند، اگر به قول همان کورت‌ونه‌گات تحلیل ساختار یک داستان را بر اساس نمودار می‌توان به خوردِ رایانه‌ها داد( آن هم رایانه‌های نسل دهه‌ی ۸۰ میلادی!!!)، اگر به قول آخرین قهرمانانی که با مشعل به دلِ تاریکی و ماجرا زدند [!]، متن ادبی چیزی نیست جز مجموعه‌ای از تقابل‌های ساده‌ی دو جزئی‌، پس مو‌ضوع حتی می‌تواند ساده‌تر هم باشد. به یاد آوردم که انیشتین می‌خواست تمام هستی را بتپاند توی یک فرمول و نشد؛ چامسکی خواست تمام دستور زبان را خلاصه کند در یک بند انگشت و مجبور شد تا بازویش را خالکوبی کند؛ ویکتنشتاین خواست جهان را در یک نظریه توضیح بدهد و خودش و ما را گیج کرد؛ نیچه هم که دیوانه شد؛ تمام مینی‌مالیست‌ها زور زدند حواشیِ متن را آنقدر بسابند که تنها حیاتی‌ترین جوهره‌ از همه‌ی عناصر باقی بماند: کلمه‌ی اصل، اسم‌اعظم. تمامِ عرفان شرق هم که بر پایه‌ی ذکر همین اسم اعظم می‌چرخد به ما که رسید دیگر نه خلسه‌ای رفت، نه شطحی تلاوت کرد، نه هذیان‌العرفایی خواند، نه یک کرامت یا شعبده‌ی سردستی رو کرد.

اینک منم؛ درست میانه‌ی این بازی. به هوش آمده‌ام و نمی‌دانم چرا این‌گونه، این‌زمان، این‌جایم. نمی‌دانم مسیرم کدام، یارم کدام است. اعتراف می‌کنم به یاد نمی‌آورم در ابتدا کلمه بود یا هستی؛ سرنوشت بود یا زندگی. اما به سرتاپای روزگارم که نگاه می‌کنم می‌بینم اگر استعاره‌ای دلچسب در پسِ این منظره نباشد، تماشایی نیست؛ دیدن ندارد.حتم دارم اگر بتوانم از جلد شخصیتی زیر دست و پای راوی دربیایم و یک آن، تنها یک آن از زاویه‌ی دیدِ او به ماجرا نگاهی بیندازم می‌بینم که این ملغمه از آن بالا یک وجهی، معنایی، استعاره‌ای دارد.
دوست دارم داشته باشد.
نیاز دارم داشته باشد
.

 

 

 

 

یادداشت بی مناسبت

یادداشت چیستآرت کانون نویسندگان ایران

چیستآرت
یادداشت بی مناسبت:
«نام را نمی توان کشت»
نیما صفار

 

 

 

در بحثی، پرسشی مطرح شد تحت عنوان: “چرا کانون نویسندگان یادمان درگذشتگان را مهم‌تر از پرداختن به قربانیان ِحاضر ِبیان می‌داند؟” به طور مشخص به “گلرخ ایرائی” اشاره شد که به خاطر داستانی منتشر نشده هفت سال حبس گرفته و این سوأْل: “دیگر مرتبطتر از این مورد به نوشتن چیست؟ مسأله از تحدید آزادی بیان گذشته و به تهدید فکر رسیده!” و پاسخ سزاواری را لااقل من نشنیدم. آخرش را اوّل بگویم: بدیهی‌ست در خفقان ِفعلی همین حضور حدّاقلی‌ی کانون را باید قدر نهاد و هوای ته مانده‌ی ذخیره‌ی جامعه‌ی مدنی را داشت. ولی:

اگر بپذیریم برخی جوامع بازتر از مابقی هستند و با حدّاقل‌هایی از ساختار حقیقی و حقوقی می‌توان جوامعی را باز دانست و جوامعی را بسته، ببینیم در جوامع بسته‌ای مثل مال ما چه بر سر موجودی به نام مغز و منبعثاتش می‌آید؟ لبّ مطلب: “فتور و امتناع اندیشه، تخیّل و خلّاقیّت در جوامع بسته، بیشتر از این که نتیجه‌ی مستقیم ِداغ و درفش حکّام باشد، ناشی از تبعات و واکنش‌های “ما”یی‌ست که بناست دوام بیاوریم” یعنی؟ یعنی روشنفکر، کنش‌گر، اهل قلم و اندیشه، هر چه… ناچار می‌شود برای بقا محافظه‌کار شود.

این محافظه‌کاری صرفاً مربوط به خطوط قرمز قدرت نمی‌شود. از نوعی از محافظه‌کاری می‌نویسم که در تمنای یارگیری و مشابهت پروار می‌شود. یعنی؟ تلاش می‌کنیم که محل‌های نزاع را مخفی کنیم یا به تعویق بیاندازیم و یا اصولاً فراموش کنیم. تلاش می‌کنیم “شبیه” شویم؛ چه با هم، چه رفته رفته با چیزی به نام “ّمردم”. پس بی‌پروایی، رک بودن و جستن و ساختن کوچک‌ترین زاویه و محلّ اختلاف و مانور رویش، که اصل ماجرای اندیشه است، هی نامحتمل‌تر می‌شود. در مفاهیم هی تقلیل پیدا می‌کنیم تا کم‌فاصله شویم و بعد، این عادت می‌کنیم، در رفتار و خلق و خو و نمای بیرونی هی شبیه‌تر می‌شویم به بدنه‌ی جامعه تا مقبولیّت و سپر گوشتی بیابیم و … ضمن این که وقتی بابت اظهار نظر باید بیست سال زندان بروی دیگر اندیشه کیلویی چند؟ وقتی شرایط بسته، اندیشه را حتی در حدّ چاره‌جویی لوکس کرده، این مماشات ِلازمه‌ی گروه شدن حتی بالقوّگی‌ش را هم بلاموضوع می‌کند.

حال من به عنوان یک دست به کی‌بورد که هرگز وارد عرصه‌ی رسمی‌ چاپ نشده و نخواهم شد و طبعاً شرایط حضور و عضویّت را هم نخواهم یافت، ضمن احترام به این نهاد می‌پرسم “چرا تولیدات ِقلمی‌ی مورد ِحمایت و اعتنای کانون، تا این حد معمولی و دور از همین اتفاقات رایج فارسی هستند؟” “چرا کانون بیشتر به نکوداشت ِبزرگان ِرفته اشتغال دارد و ترجیح می‌دهد نسل حاضر را ذیل یک روایت پیوسته از آنان رصد کند؟” "چرا تقریباً تمام ِمباحث ِتئوریک ِاین سال‌ها خارج از دایره‌ی کانون شکل گرفته‌اند؟

فکر کنم پاسخ‌ها را تا حدودی در پاراگراف بالا داده‌ام: محافظه‌کاری‌ی ناچار و نیاز به اجماع. ولی بد نیست موذیانه بپرسیم “در یک جامعه‌ی بازتر، آیا کانون می‌توانست با این شاکله، نویسندگی‌ی ایران را نمایندگی کند؟” یا میان نهادهای متعدّد گم می‌شد یا تغییرات بنیادی می‌کرد. دور از انصاف نیست اگر ضریبی از انسداد را به نفع نهادهای جا افتاده‌ی منتقد بدانیم. آن تعهّد فاخر و عامّه‌فهم که در کانون سرلوحه است، البته مقبول بخش عمده‌ی جامعه‌ی روشنفکری‌ی ایران است، ولی این یعنی مثلاً داستانی بنویسی که باب طبع فلان جامعه‌شناس یا فعّال مدنی باشد و طبعاً تجربه‌گری و دیگربودگی در نوشتن تعطیل! کم نبوده‌اند بزرگوارانی با این گرایش در اندیشه و خلق و خو که آن‌ور آب رفته‌اند و به جای آن که از فضای باز بهره ببرند برای تولید و ایجاد، نگرانی و اندوه ِاختناق این‌ور را دائم بازگو می‌کنند. البته این بازگویی کم لازم نیست ولی “چرا آنجا که امکانش هست هم کار ایجابی نمی‌کنند؟” شاید چون وقتی در تقابل و مواجهه با چیزی تعریف می‌شوی از وجوهی شباهت به آن پیدا می‌کنی و در فقدان ِآن خصم، می‌مانی چه‌کار کنی؟

در باب ِشباهت همین بس که تئوری توطئه، باور به دست‌های پشت پرده و یکی دانستن سوئیس و کره شمالی و حتی بهتر دانستن دوّمی بین جوانان ِچپ ِامروزی بیداد می‌کند… طبعاً آن‌قدر ساده‌لوح نیستم که آرزو کنم کانون آن جایگاه دهه پنجاه که بخش عمده‌ای از اهل قلم و روشنفکری‌ی ایران را نمایندگی می‌کرد، بیابد. ولی اجازه بدهید باور داشته باشم که اگر بخواهند، می‌توانند خیلی بهتر از این باشند.
کاش به جای این، نامه می‌نوشتم. امان از بی‌آدرسی!

 

پی‌نوشت چیستآرت:
نیما صفار، صبح فردا، ۳۱ تیرماه، ساعت ۹ صبح در شعبه‌ی سوم دادگاه تجدیدنظر گرگان، حکم خود را می‌شنود.