احمد محمود

نامه‌ی شماره‌ی بیست‌و‌سه

 

«همت» بلند دار که مردانِ روزگار
از همتِ بلند به جایی رسیده‌اند

 

سلام رفیقم.

این ماه کمی کسالت داشتم و دخل و خرجم ناخوانا شد؛ لعنتی این بیماری هم فکر را بی‌پایه می‌کند هم جیب را بی‌مایه. حالا بهترم و خوشحالم که نامه‌ها را سرگشاده کردی؛ آدم خوب است حرفی بزند که بتواند بنویسدش، و بهتر این‌که بتواند آن‌چه را که می‌نویسد امضاء کند.

از ظاهربینی گفته بودی؛  بلبشویی را که "پوسته‌گرایی" می‌زاید هشدار داده بودی و سوءاستفاده‌ی هنرنمایان را از این آب گل آلود گله کردی بودی... معرکه‌ی غریبی است: از پایین کوسه‌های دهان وا کرده و از بالا مرغانِ ماهیخوار؛ و به نظرت کدام ماهی یاره می‌آرد طعمه نشود؟!

از "تلویزیون" گفته بودی؛ راستش را بخواهی تلویزیون سلاح بزرگ و خطرناکی است؛ مثل کلاشنیکف. رو راست باشیم: فراگیرترین سخن‌ها از تلویزیون است. هر ننه قمری هر دامبلی‌کوسکی پشت یکی از این تریبون‌ها از خودش دَر کند، شانس این را خواهد داشت که میلیون‌ها نفر با حسنِ نیت، مخاطب او باشند؛ این شانس خطرناکی است و ساده گرفته شده است. شاید بهتر باشد هفته‌ای چند ساعت مشخص تلویزیون تماشا کرد و در عوض مطمئن باشیم آن چند ساعت برنامه "حقیقت" دارد؛ حقیقت چه از بابِ راستی و چه از حیثِ زیبایی. وقتی خبر بمب‌گذاری‌های پاکستان و تبلیغات پشمک و قرعه‌کشی‌های سفله‌پرورانه‌ی بانک‌ها و شعرهای جفنگِ فلان مجری در باب معضلات خوشبختی را یکجا می‌شنویم، کم کَمک خون‌مان از جوش می‌نشیند، بی‌رگ می‌شویم. حالا فکرِ نسلی باش که قرار است پای این جعبه تربیت بشوند؛ دنیا را از دریچه‌ی تلویزیون بشناسند و راه درست را پیدا کنند.  خدایی‌اش به نام "صدا و سیما" فکر کن: من همیشه با شنیدنش فکر می‌کنم صدا و سیمای همه‌ی ما باید به این سازمان برود؛ یک چیزی در مایه‌های رابطه‌ی پدر و پسری! خدایی فکرش را کن: چقدر فرق است میان این‌که پدرت با محمدرضاشجریان هم‌نشین باشد یا با محمدعلیزاده!

 

     ولی جدای از تمامِ چس‌ناله‌های بالا، اگر قرار است به دنبال شرافت و افتخاری باشیم باید راهی جست؛ باختن از هرکسی برمی‌آید. چند روز پیش شعری از یک بابایی به اسم "ابو طیب محمد بن حاتم مصعبی" می‌خواندم؛ شاعری در سده‌ی سوم هجری. باورت نمی‌شود هزار سال پیش سروده بود و باز هم از این وضع می‌نالید؛ دقیقا از همین اوضاع، اما تن در نمی‌دهند. شاعران این دوره شاعران استواری‌اند و جهان بینی روشنی دارند: اینان بیشتر از «تلاش کردن»، «همت» را توصیه می‌کنند، بیش از آن‌که از «دوستی» بسرایند، از «هم‌دلی» و «اعتماد» می‌گویند. اینان کاری به حقی که دارند ندارند؛ اینان به جای آن که برای «حقوق شخصی» تره خرد کنند، «جوانمردی» را تبلیغ می‌کنند. رودکی از دل همین دوران می‌گوید:

«ایزد ما "وسوسه‌ی عاشقی" / از تو پذیرد؛ نپذیرد "نماز"».

خلاصه‌ی کلام این‌که اینان هر چیزی را ارتقاء می‌دهند؛ بر بهای هر چیزی می‌افزایند و «ارزش» می‌بخشند. به نجوم "طالع بینی" را می‌افزایند و به فلسفه، خردگرایی مردانه را؛ حتی به دین هم عرفان را اضافه می‌کنند. اینان مدام می‌کوشند بیشتر باشند و جدای از شعرشان هم آدم‌های بزرگی‌اند.

من می‌گویم "آدمیت" همین است؛ این‌که آدم به جای نزدیکیِ جنسی، عشق‌بازی کند. نخورد، بلکه صرف کند. هر حیوانی می‌تواند صرفه‌جویی کند؛ آدمیت اما از قناعت است. آدمیت این است که آدم به جای زورآزمایی به شهامت بپردازد و به جای جیغ ِ هشدار، از بشارت حرف بزند؛ و «وجدان»... قسم می‌خورم همه‌ی این‌ها کلمات مقدسی‌اند. همین چیزها هستند که به خوی حیوانی ما افزوده می‌شوند و ما را از یک بوزینه‌ی تکامل یافته به یک فرشته‌ی سقوط کرده تبدیل می‌کنند. این‌ حرف‌ها نباید از دهن بیفتد. در همین عصر خودمان یکی از این مردهای واقعی را داریم: "احمد محمود"! اوصاف دربه‌دری و شرح فقرش را حتما شنیده‌ای؛ اواخر عمر برایش بلیط هواپیما می‌گیرند تا بیاید اهواز و در مورد یک پیشنهاد چرب‌وچیلِ دولتی چک‌وچانه بزند. شنیده‌ام پول تاکسیِ فرودگاهش را هم نداشته و دیر به جلسه می‌رسد؛ دیر می‌رسد اما آشی که برایش پخته بودند از دهن نیفتاده بوده و پیشنهاد می‌کنند در ازای یک رقم نجومی چند کار برای دولتِ وقت بنویسد. وقتی می‌فهمد قرار است برایش چارچوب بچینند پا پس می‌کشد. چِک خداتومنی را پس می‌زند و می‌گوید:«نمی‌گیرم، اما احمد محمود باقی می‌مانم»

می‌خواهم به این فکر کنم که من چقدر به تقدیرم، به دنیایی که بدون من هم جریان داشته و دارد چیزی اضافه کرده‌ام. گمان نکنم چیز زیادی به یادم بیاید.

 

بهدین اروند
بیست‌وپنجم مردادماه نودوپنج

 

پی نوشت:
ممنون عزیز دل. بگذار بعد از ربع قرن(!) زندگی یک داوری کنیم: به نظرت کامل‌ترین رمان فارسی کدام است؟بنویس؛ پایش را هم امضا کن.